مویه: 36

استقبال بیست غزل خواجه رحمه‌الله

(61 ـ 80)


شناسنامه

شاهد تنهایی

سرشناسه: نکونام، محمدرضا، 1327 ـ

عنوان و نام پدیدآور: شاهد تنهایی: استقبال

بیست غزل خواجه رحمه‌اللّه (61 ـ80)/ محمدرضا نکونام.

مشخصات نشر: تهران: انتشارات صبح فردا، 1393.

مشخصات ظاهری: 96 ص. ؛5/14×5/21 س‌م.

فروست: مویه؛ 36.

شابک: 9 ـ 35 ـ 7732 ـ 600 ـ 978

وضعیت فهرست‌نویسی: فیپا

عنوان دیگر: استقبال بیست غزل خواجه رحمه‌اللّه (61 ـ80).

موضوع: حافظ، شمس‌الدین محمد، ـ 792 ق ـ ـ تضمین

موضوع: شعر فارسی ـ ـ قرن 14

موضوع: شعر فارسی ـ ـ قرن 8 ق.

رده‌بندی کنگره: 1393 2 ش 93 ک / 8362PIR

رده‌بندی دیویی: 62 / 1 فا 8

شماره کتاب‌شناسی ملی: 3696216

ناشر: صبح فردا

نوبت چاپ: دوم تاریخ چاپ: 1393

شمارگان: 1000 قیمت: 40000 ریال

مرکز پخش: قم ـ بلوار امین ـ کوچه 24

فرعی اول سمت چپ ـ پلاک 76

تلفن مرکز پخش: 78 15 90 32 025

www.nekoonam.com

www.nekounam.ir

ISBN: 978 - 600 - 7732 - 35 - 9

حق چاپ برای مؤلف محفوظ است

(4)


فهرست مطالب

9

پیش‌گفتار

28

غزل: 1

استقبال: خط وصال

31

غزل: 2

استقبال: بام دوست

35

غزل: 3

استقبال: هزار چهره

38

غزل: 4

استقبال: دیو و پری

(5)

41

غزل: 5

استقبال: درون پرده

44

غزل: 6

استقبال: حریف سرمست

48

غزل: 7

استقبال: طاق هستی

51

غزل: 8

استقبال: شهره آفاق

54

غزل: 9

استقبال: گوشه خلوت

58

غزل: 10

استقبال: نقد دو جهان

62

غزل: 11

استقبال: خودفروشان

(6)

66

غزل: 12

استقبال: دم عشق

69

غزل: 13

استقبال: هست و نیست

74

غزل: 14

استقبال: بالای ابد

78

غزل: 15

استقبال: ناوک مژگان

81

غزل: 16

استقبال: پناه من

85

غزل: 17

استقبال: شوق وصل

88

غزل: 18

استقبال: صید حرم

(7)

91

غزل: 19

استقبال: صفای دلبر

94

غزل: 20

استقبال: چهره آیینه

(8)


پیش‌گفتار

دل عارف محب از «حسرت» دور نیست و به گفته خواجه:

«دل صنوبری‌ام هم‌چو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست»

ولی عارفان محبوبی نه تنها حسرتی بر دل ندارند، بلکه عالم و آدم را از غنای خود به وجد و رقص در می‌آورند:

«دلم به رقص و صنوبر ز رقص من رقصان

که شد قیامتِ قامت، قد صنوبر دوست»

محب همواره در پی آن است که از بند غم بگریزد و از بلا برهد، و چنین نیست که بلاکش گردد و از آن استقبال کند؛ بلکه دوری از غم و بلا را توقعی لازم برای خود می‌بیند:

«چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد

چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست»

برخلاف گریزی که محبان از بلایا دارند، محبوبان هم بلاکش می‌گردند و هم نگه‌دار بلا:

«منم بلاکش یاری که برده طاقتِ من

چه جای آن که ببینم به دیده پیکر دوست»

همت محبان همواره محدود است و در جایی اوج نمی‌گیرد؛ حتی در آرزوی دوست:

«زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست»

اما محبوبان، همت را بنده خود دارند:

«زلف و خالش گرچه دام و دانه باشد، لیک خود

شد اسیر دام من، تا من شدم در دام دوست»

آنان به تمام قامت، از ازل تا به ابد مست و شکسته‌اند و نیازی به گرفتن جام از دست دوست ندارند که جام بر قامت آنان کوتاه است! این تفاوت نظرگاه در استقبال از بیت زیر مشهود است:

«عاشق که شد که یار به‌حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست، وگرنه طبیب هست»

هرچند دردمندی نباشد، نظر بر رخ طبیب داشتن، عشق است:

«عاشق! بیا که خود به دیار عزیز مصر

بیمار گرچه نیست، در آن‌جا طبیب هست»

محب حتی عرضه هنر غزل خود را در پیش یار، بی‌ادبی می‌شمرد؛ در حالی که همین هنر، جلوه جمال اوست؛ چنان‌که محبوبی می‌گوید:

«هنر، ظهور جمالش بود، نه بی‌ادبی است

به هر مقام و مقالی، به پارس یا عربی است»

آن‌چه در محبوبان نمود دارد، توجه به لطف صفای حضرت حق‌تعالی است؛ ولی محبان چنین التفاتی در نهاد خود ندارند؛ چنان‌چه این بیت، گویی گلایه‌مند است که گلی بی‌خار نیست، ولی چاره‌ای از پذیرش آن ندارد و سر تسلیم از «اکراه» فرود می‌آورد، نه از «رضا و لطف»:

«درین چمن گل بی‌خار کس نچید آری

چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است»

رؤیتِ لطف حق، آن هم در هر جا و در هر چهره‌ای، از ویژگی‌های عرفان محبوبی است:

«هر آن‌چه خار و گل است از صفای دولت اوست

صفای مصطفوی یا شرار بولهبی است»

چشم‌پوشی از رؤیت لطف حق در التفات به خود نیز وجود دارد و همین امر سبب می‌شود محبّی در گذر از دنیا و غم روزگار و در مراجعه به خود، باز هم غم داشته باشد و طرب و مستی رؤیت لطف، او را غرقه نسازد:

«پیوند عمر بسته به مویی است، هوش دار!

غم‌خوار خویش باش، غم روزگار چیست»

در حالی که محبوبی هیچ گاه غافل از رؤیت لطفِ چهره حق‌تعالی

نیست:

«لطف نگار خوش است، بیا در گذر ز غیر

دیدار یار مغتنم است، دگر کار و بار چیست

من زنده‌ام به عشق، چه غم از کوتهی عمر

غم‌های پربهانه این روزگار چیست»

جناب حافظ، در توجیه خطا و سهو نیز به دلیل عدم التفات به چهره لطف پروردگار، به خطا می‌رود که می‌گوید:

«سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمت پروردگار چیست؟»

در حالی که محبوبی می‌گوید:

«سهو و خطای بنده، ظهور جلال اوست

ورنه بگو که رحمت آمرزگار چیست؟»

او اگر به این چهره هم توجه نماید، باز بدون کاستی نیست و خالِ عیبی را بر آن می‌نهد؛ هرچند به نفی عیبِ ریا باشد:

«روی تو مگر آینه لطف الهی است

حقّا که چنین است و درین، روی و ریا نیست»

اما محبوبی لطف حق را برای همه تمام می‌داند:

«آیینه لطفش به همه قد شده ظاهر

حسنی که از او سر زده همرنگ ریا نیست».

محب در نگاه کوتاه‌نگر خویش، چهره پری‌وش حق‌تعالی را در هر پدیده مشاهده نمی‌کند و حتی او را در جمع حریفان معرفت نیز نمی‌بیند:

«باز آی که بی‌روی تو ای شمع دل‌افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست»

محبوبی به دیده حق‌تعالی، خداوند را در دل هر ذره‌ای مشاهده می‌کند که هر ذره‌ای را بر قلب خود نشانده است:

«هر ذره که شد راهی راهی، ز پی اوست

در هر دو جهان بی رخ او عشق و صفا نیست»

محب چون آغوش پر مهر حق‌تعالی و پذیرایی گرم او را حس نمی‌کند، خویش را غریب شهر می‌پندارد و توقع دارد خداوند از او پذیرایی داشته باشد و بر او خرده می‌گیرد که چرا غریب‌نواز نیست:

«تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست»

محبوبی خداوند، هیچ ذره‌ای را غریب نمی‌داند و حق‌تعالی را غریب شهر می‌شمرد؛ غریبی که هم خود او در هر جایی حضور دارد و هم یاد وی:

«گر یار غریب است، حضورش همه جا هست

یادش همه جا هست، مگر شهر شما نیست؟»

محب، خود را ضعیفی نحیف در دست شیری غران و بلاخیز اسیر می‌بیند که چاره‌ای جز تسلیم و سرسپردگی ندارد:

«عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست»

محبوبی نه تنها از تیر ملامت یار هراسی ندارد، که برای خود دلی

نمی‌بیند که از شکست آن به لرزه افتد:

«عاشق به ملامت نکشد بار، که این دل

بگذشته ز آماج بلا، فکر قضا نیست»

محب برای رهایی خویش، به هر چیزی متمسک می‌شود و حتی به خدا و قرآن کریم قسم می‌دهد، تا بلکه جان خویش به سلامت برد:

«ای چنگ فرو برده به‌خونِ دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست»

محبوبی سر در کف، برای سر دادن آماده است و انتظار اشاره حق‌تعالی را می‌برد؛ زیرا حق‌تعالی هنوز رخصت نداده و رضا نگردیده است:

«گردیده نکو صاحب غوغای انا الحق

سر در کف و آماده که دلداده رضا نیست»

محب وقتی می‌خواهد رجز صبر و بردباری بخواند، آن را به خود نسبت می‌دهد و خویش را تندیس صبر و استقامت مشاهده می‌کند:

«من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ، دلم صابر نیست»

محبوبی هر گونه صبر و بردباری یا طاقت از کف دادن را وصف معشوق می‌بیند، نه طاقت خویش:

«هرچه از من تو شنیدی همه بی‌صبری بود

صبر کن، تا که نگویم مه من صابر نیست!»

محب آن‌گاه که بخواهد صبر خود بر ناملایمات را توجیه کند، آن را

خیر خویش تعریف می‌کند و باز زنبور خودبینی، بر خویشتن او نیش فرو می‌آورد:

«در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست»

محبوبی به این مغالطه دچار نمی‌شود که میان سیر عام پدیده‌ها با سیر خاص آن‌ها خلط کند:

«خیر هر کس هست نقد عمر پاکش دم‌به دم

در طریق عاشقی جانا کسی گمراه نیست»

محب زخمه‌ها را می‌بیند و سویه مرهم را نادیده می‌گیرد. او ظاهر یار را عاشق‌کش می‌بیند و باطن حیات‌بخش او را به چشم نمی‌آورد:

«این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست»

محبوبی در پی آن است که زخمه‌ها بر دل نشیند؛ زیرا مرهم هر زخمه‌ای را عنایت حق‌تعالی می‌بیند:

«دل که در آتش فتد، آهش بخشکاند نهان

او نهد مرهم چو بر زخمی مجال آه نیست»

محب در تدبیرهای حساب‌گرانه خویش نیز به خطا می‌رود. او نه «حسبة للّه» را قایل است و نه نقش «اللّه» را:

«صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبةٌ للّه نیست»

محبوبی از حساب‌گری‌ها و تدبیرها فارغ، و در وحدت حق‌تعالی و انتفای کامل، مستغرق است:

«صاحب دیوانِ قلبم گشته رب العالمین

در دل من هیچ جایی خالی از اَللّه نیست؟!

در حریم حضرتش نی فرصت تدبیر و فکر!

جمله بر حق حاضرند و حاجب و درگاه نیست»

محب چون نمی‌تواند جبه تن خویش بر زمین نهد، توهّم ناسازی و بی‌تناسبی، او را در خود فرو می‌برد:

«هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست»

محبوبی تمامی نقش‌های حق‌تعالی را کمال و تمام و از سر فیض

او یافته است:

«هرچه از حق می‌رسد، یکسر خوش و نیکو بود

دامن فیض حق از بالای کس کوتاه نیست»

محب که خود را از سر ناچاری، تسلیم راه شوقی که دارد، نموده است، در واگذاری خویش غم جان خود را دارد و از این غصه، در کاهیدن است و تردیدها او را به اندیشه استخاره پناه می‌دهد:

«راهی است راه عشق که هیچ‌اش کناره نیست

آن‌جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

محبوبی خویش را غرق عشق بی‌کران می‌بیند؛ بی کرانه‌ای که اعطای جان برای آن ناچیز و بی‌بهاست تا چه رسد به آن که خویش را در آن نیازمند دغدغه ببیند. او می‌گوید مرا بردار و بر دار نه، این جان که چیزی نیست:

«عشق است بی‌کران و غمش را کناره نیست

جان هست بی‌بها و به هر غصه چاره نیست

جان در کف است و منتظر یک اشارت است

عاشق، اسیر دغدغه استخاره نیست»

محب از عقل خود فراغت ندارد و عقل، او را بر حضور یار همراهی نمی‌کند و از منع او سخن می‌گوید، ولی شوق محب، سبب می‌شود داده‌های عقلی را نادیده بگیرد:

«ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست!»

محبوبی، عقل را ناظر محترمی می‌بیند که دخالت و منعی در کار حق‌تعالی ندارد؛ زیرا عقل، مرز خود را می‌شناسد و می‌داند در دیار یار، کار با کیست:

«عقل است ناظر ساده، به بارگاه حضور

چون در دیار یار، عقل هم کاره نیست»

محب، چون خود از دیدن چهره حق‌تعالی ناامید است، برای رؤیت، شرط می‌گذارد و از چشم پاک می‌گوید:

«او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه‌پاره نیست»

محبوبی برای رؤیت آن ماه خوش‌گردِ هر جایی، هیچ شرطی قایل نیست و تنها باید پذیرفت: اوست که دیدنی است:

«مه را به هر دو دیده بدیدند این و آن

لیک آن که دیدنی است جز آن ماه‌پاره نیست!»

البته می‌شود گاهی محب هم‌چون محبوبی سخن درست به میان آورد؛ هرچند این امکان، بسیار کم پیش می‌آید و همان اندک نیز در میان توهّم گرفتار است:

«ناظر روی تو صاحب نظران‌اند آری

سِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست»

مصرع نخست، دارای کاستی در اندیشه است و تنها مصرع دوم است که به‌درستی پرداخته شده است:

«دیده تو ز تو افتاده به چشم آدم

سِرّ گیسوی تو آری به سری نیست که نیست»

محب، دیده‌ای مصلحت‌گرا دارد و هرجا که قافیه وی تنگ آید و خویش را در سردرگمی برای توجیه ببیند، به اندیشه «مصلحت این

است و جز این نیست»، پناه می‌برد؛ مغالطه‌ای که ارباب سیاست نیز آن را به کیاست در مدیریت خود می‌آورند:

«مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست»

محبوبی از اندیشه مصلحت‌گرا فارغ است و حقیقت‌بین است و جز بر حقیقت، راه نمی‌پوید:

«پرده راز نیفتد ز پی مصلحتی

هرچه گویی به نیستان خبری نیست که نیست»

محب ابتدا خود را قهرمان میدان عشق می‌خواند و چون اندکی از مشکلات و سختی‌های آن را مشاهده می‌کند، طاقت می‌نهد، همت می‌ریزد، و شیر مدعی میدان، روباهی می‌شود بی‌دست و پای که دیگری باید او را به دهان بگیرد و ببرد و بیاورد و او جز آه سردِ حسرت، در نهاد خود ندارد:

«شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست»

محبوبی، مدعی تمام عیاری است که هیچ گاه در عیار خود کاستی نمی‌آورد و مقام کمال را همیشه در وزان خود دارد:

«هر که در بادیه عشق بیاید شیر است!

که بگوید که در این ره خطری نیست که نیست»

محب با آن‌که غرق در ناز و نعمت است، ناسپاسی و ناخرسندی از

خود بروز نمی‌دهد. وی نه نعمت و عنایت را می‌بیند و نه گاه، ادب نگاه می‌دارد:

«غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست»

محبوبی برای خویشتن، خودی قایل نیست که جسارت رضایت داشته باشد؛ تا چه رسد به ناخرسندی. او خود را خراب دوست می‌بیند؛ همان‌طور که محب را نیز معذور می‌دارد:

«من رضایم ز تو و خواجه چنین است، ای دوست!

در دل خلقِ تو پیدا، هنری نیست که نیست

شد نکو بر سر دولتکده دوست خراب

گرچه آباد از او، باغ و بری نیست که نیست»

محبوبی، عمری دارد ازلی و ابدی:

«فرصتم هست به اندازه بالای ابد

ساده آن بوده که گوید زمان این همه نیست!»

محب عمر خویش را زمانه ناسوت می‌بیند که وقتی محدود، کوتاه و گذراست و از ابدی که در پیش دارد، غافل است:

«پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست»

محب نمی‌تواند بر خرابی خود و مظاهر ناسوتی بردباری داشته باشد و آن را بپذیرد. همه شکوه‌ها و شکایت‌های او، از این وهم گزنده است و همین وهم است که او را به گریه و لابه می‌کشد؛ چرا که نمی‌تواند دل خویش بنهد و از خویشتن خویش ـ که زار شده است ـ دست بردارد و ترک عشق گوید. البته این عشق در نهاد او چیزی بیش از شوق نیست؛ اما از آن‌جا که وی نگاهی محدود دارد، مدعی عشقی می‌گردد که با آن‌که تشبّهی است، از حکایت آن نیز بی‌خبر است، تا چه رسد به حقیقت شگرفی که دارد:

«درد عشق ارچه دل از خلق نهان می‌دارد

حافظ! این دیده گریان تو بی چیزی نیست»

محبوبی از خویشتن خویش و حتی از عشق خود فراغت دارد و سختی‌ها و مشکلات عشق برای او شیرین است:

«هر قدر سخت بگیری به نظر شیرین است

دلبرا! مشکل و آسان تو بی چیزی نیست

خوش زدم بر قد عالم خط سیری زیبا

ترک دل از سر عنوان تو بی چیزی نیست

بی‌خبر گشته دلم از سر تقوایش، چون

به دلم قصه طغیان تو بی چیزی نیست

شد نکو دلزده از دیر و کنشت و مسجد

دام گیسوی پریشان تو، بی چیزی نیست!»

محب آن‌گاه که بخواهد به حق‌تعالی پناهنده شود، تنها تا آستان او می‌رود:

«جز آستان توام در جهان پناهی نیست

سر مرا به‌جز این در، حواله‌گاهی نیست»

محبوبی، پناهی جز ذات حق‌تعالی ندارد:

«به غیر کنج لبت گرچه جایگاهی نیست

پناه من بود آن، چون دگر پناهی نیست»

محب چون به غیربینی مبتلاست، هم دشمن و بدخواه می‌بیند و هم برای جدال با دشمن، در جست و جوی سلاح بر می‌آید؛ سلاحی که در توان و در دسترس او باشد و وی نخواهد برای تحصیل آن زحمتی بر خود هموار سازد که همانا رجزخوانی تیغ ناله است؛ از این رو، هم‌چون کسانی که آخرین سنگر فتح‌ناپذیر خویش را گریه می‌دانند، ناله سر می‌دهد:

«عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم

که تیغ ما به‌جز از ناله‌ای و آهی نیست»

محبوبی در جدال با بدخواهان، خم ابروی یار را می‌بیند و در این معرکه، اسم اعظم «آه» به میان می‌آورد:

«عدو چو تیغ کشد، می‌زنی به ابرویش

برای من به حضرت تو غیر اشک و آهی نیست»

محب برای معرفت خویش شُکوه خرابات می‌سازد و شگرفی مکتب و مدرسه و رسم و راه را بنیان می‌نهد:

«چرا ز کوی خرابات روی برتابم

کزین بِه‌ام به جهان هیچ رسم و راهی نیست»

محبوبی تنها بر صفاست که زیست می‌کند:

«بریده‌ام ز خرابات و دیر و بت‌خانه

مرا به غیر صفا، هیچ رسم و راهی نیست»

که هنر مکتب و مدرسه، فاقد عیار است:

«گذشته کار من از آتش و دم و دودی

که برگ و بار هنر قدر برگ کاهی نیست»

محب آن‌گاه که می‌خواهد آزار کسان نداشته باشد، از صدق و

صفا نمی‌گوید:

«مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست!»

محبوبی، اساس عشق را بر «صدق» قرار می‌دهد:

«برو به کوی دلآرام و هرچه خواهی کن

که گر بود سر صدقی، دگر گناهی نیست»

محب آن‌گاه که دچار خستگی شود و ناامید از عنایت یار گردد، زبان به هر شکوه‌ای باز می‌کند و از نسبت دادن جور و ستم و بی‌اعتنایی معشوق به خود و حتی دشنام نیز ابایی ندارد:

«دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و ز غم ما هیچ غم نداشت»

محبوبی، در بازی عشق، خود را دردانه حق مشاهده می‌کند که گویی معشوق، جز غم او را ندارد و در شطرنج عشق خود، تنها او را مات کرده است که تمامی مهره‌چینی‌های او برای محافظت از وی و غزل عشق سفتن با اوست:

«آن یار مهربان سر جور و ستم نداشت

در سینه‌اش به‌جز غم من هیچ غم نداشت»

البته محب وقتی اندکی آرامش می‌یابد، پشیمان می‌شود و از این‌که خرما بر نخیل است و دست او کوتاه، بر بخت خود نفرین می‌کند و جوهر اندیشه خویش به قلم سرنوشت و قسمت می‌آورد:

«بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت!»

محبوبی جفایی برای معشوق قایل نیست تا نیاز باشد که بافنده گلیم بخت را به نکوهش بگیرد:

«هرگز ندیده چشم دلم خطی از جفا

بختم ز حسنِ او همه جا جز کرم نداشت

جانم فدای آن‌که حضورش لطافت است

کو حاضری که محضر او محترم نداشت؟!»

محب آن‌گاه که دور است، آن را از جفای معشوق می‌داند و چنان‌چه

وصل یابد، خود را لایق داشتن بلیط ورود می‌شمرد و ساز لاف هنر خود

کوک می‌کند:

«هر راهرو که ره به حریم درش نبرد

مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدّعی

هیچ‌اش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت»

محبوبی راه، راهرو و راهبر و گفته و گفته‌پرداز را حق‌تعالی می‌داند و بس:

«او صاحب ره و، رهبر خود او بود

راهی که در حریم حرم، پیچ و خم نداشت

خواجه برو فصاحت حق را ز خود مدان

هستی میان اهل سخن چون تو کم نداشت

جان نکو سَر و سِرّی جز او ندید

تنها نوای اوست که خود زیر و بم نداشت»

محب هر چیزی را به خود مستند می‌کند، حتی باده‌خواری خویش را، و آن را گناه خویش می‌داند:

«عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت»

محبوبی، دست حق را در تمامی آستین‌ها عیان می‌بیند:

دعوی زهد مکن زاهد پاکیزه‌سرشت

که گناه من و تو پاک کند آن که نوشت!

زشت و زیبا همه در چهره آیینه ببین

شد سیه یا که سپید، اوست که این هر دو بکشت

او چون به غیربینی مبتلاست، مقایسه می‌کند و از ایمان و کفر می‌گوید:

«سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدّعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت»

محبوبی جز به عشق مبتلا نیست:

«نه سر و خشت و نه تسلیم و نه سازش، اما

گشته بنیاد من از عشق، به هر خشت به خشت»

او چون در عشق مبتلاست، از معرکه خوب و زشت رهاست:

«عشق او برده ز من هوش ازل تا به ابد

پرده برگیر خود از معرکه خوبی و زشت»

محب حتی اگر به ملکوت آسمان‌ها نظر بیفکند، باز قصه خوب و زشت به میان می‌آورد:

«ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که چه خوب است و چه زشت؟»

محب اگر به زندگی قدیسان نیز وارد شود، روان وی در پی آن است که نمایشی بسازد تا وی را توجیه کند:

«نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت»

محبوبی در هیچ حالی دل از توحید بر نمی‌دارد:

دعوی زهد مکن زاهد پاکیزه‌سرشت

که گناه من و تو پاک کند آن که نوشت!

زشت و زیبا همه در چهره آیینه ببین

شد سیه یا که سپید، اوست که این هر دو بکشت

پیش مستان نبود فرقْ میان من و تو

عشق او کعبه جان است برِ دیر و کنشت

نه سر و خشت و نه تسلیم و نه سازش، اما

گشته بنیاد من از عشق، به هر خشت به خشت

عشق او برده ز من هوشْ ازل تا به ابد

پرده برگیر خود از معرکه خوبی و زشت

نه من آن قامت افتاده ز تقوا باشم؟!

بذر توحید زدم بر همه آن‌چه که رِشت

من نیفتادم و هستم به همه قامت و قد

پدرم کرده قیامت به دل باغِ بهشت

«حافظا»، مستی ما را بنگر در برِ یار

شد نکو محو رخ‌اش، مسجد و میخانه بِهِشت

 

* * *

خدای را سپاس

 


غزل شماره 61 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

به‌جان او که به شکرانه جان برافشانم

اگر به‌سوی من آری پیامی از بر دوست

 

خط وصال: استقبال

نکو:

صبا اگر نتواند رود به کشور دوست

نسیم شوق دل آرد خبر ز عنبر دوست

هزار پرده دریدم که برکنم دل از او

نشد جدا و در آمد پیامی از بر دوست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

وگر چنان که در آن حضرتت نباشد یار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنّای وصل او هیهات

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

دل صنوبری‌ام هم‌چو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

 

نکو:

نگاه وصل چه باشد؟ نُمودِ خلوتی‌اش!

غبار دیده چه باشد؟ بهانه درِ دوست!

به پرده پرده وصلش نشسته‌ام هر دم

چنان که گشته نگاهم سریر منظر دوست

دلم به رقص و صنوبر ز رقص من رقصان

که شد قیامتِ قامت، قد صنوبر دوست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

اگرچه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد

چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

 

نکو:

کجاست جلوه نوری به‌جز تبسّم یار؟

ظهور عالم و آدم چو مویی از سر دوست

منم بلاکش یاری که برده طاقتِ من

چه جای آن‌که ببینم به دیده پیکر دوست

اسیر زلف وی ار شد دل رمیده من

فدا کنم سر و جان را فقط برابر دوست

می است و باده و مستی، دلی پر از آتش

چه غم از این که بگویی شکسته ساغر دوست

غمش به جان بخرم، هرچه می‌شود بشود

که بوده بوده من خود صدیق بهتر دوست

غم است و درد من و دلبری خوش و شیرین

نکو غلام کسی شد که گشت چاکر دوست

 


غزل شماره 62 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

مرحبا ای پیک مشتاقان، بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم هم‌چو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

 

بام دوست: استقبال

نکو:

من شنیدم از صبا با گوش دل پیغام دوست

شد وجودم جمله لبریز از صفای نام دوست

تا شکستم آن قفس، این دل رها شد از هوس

طوطی‌ام کی دارد آزِ شکر و بادام دوست؟

 

جناب خواجه رحمه‌الله

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی بر نگیرد تا به‌صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمّه‌ای از شرح شوق خود، از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

 

نکو:

زلف و خالش گرچه دام و دانه باشد، لیک خود

شد اسیر دام من، تا من شدم در دام دوست

مستم و بشکسته‌ام، جام می‌ام را از ازل

دجله دجله چون بنوشم می، چه حاجت جام دوست؟

من که گویم یکسر از دیدار و شوق و شور یار

می‌کند غوغا همیشه در دلم پیغام دوست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

گر دهد دستم کشم در دیده هم‌چون توتیا

خاک راهی کان مشرّف گردد از اَقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ! اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

ز آن‌که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

 

نکو:

خاک راهش گرچه گشتم، دیده‌ام شد توتیا!

چشم من شد جایگاهی از برای گام دوست

میل من با میل او خود بوده همراه از ازل

گشته پیدا کام من از شور و شوق کام دوست

درد و سوز اشتیاقش گرچه زد آتش به دل

با تمام سوز و سازش گشته دل خود رام دوست

درد و درمانم بود دیدار آن یار عزیز

سقف جان بشکست و دل شد بر فراز بام دوست

دلبر نازک‌برِ نازم دهد فرمان به من

تا کنم جان را فدای نرگس آرام دوست

عاشق و آزاده‌ام، بی هر طمع در هجر یار

بر نکو هر لحظه آید غربتی از شام دوست

 


غزل شماره 63 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو، چندان غریب نیست

چو من در آن دیار، هزاران غریب هست

 

هزار چهره: استقبال

نکو:

نالان چرا شوی به دلت گر شکیب هست؟

حق را هزار چهره، گل و عندلیب هست

چون بی‌رقیب هست و رقیبش نه غیر اوست

پرهیز کن از این سخن که برایش رقیب هست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هرجا که هست، پرتو روی حبیب هست

آن‌جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند

ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به‌حالش نظر نکرد؟!

ای خواجه درد نیست، وگرنه طبیب هست

 

نکو:

مشهور گرچه شد به غریبی، غریب نیست

ناظر به آشنای خود و هم غریب هست

منگر به خانقاه و خرابات، بی‌اساس

هرجا که بنگری به حقیقت حبیب هست

در بارگاه دلبر دلدارِ دل‌شکار

ناقوس دیر و راهب و رسم صلیب هست

عاشق! بیا که خود به دیار عزیز مصر

بیمار گرچه نیست، در آن‌جا، طبیب هست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست

هم قصّه غریب و حدیثی عجیب هست

 

نکو:

فریاد حافظ و غم ما خود بهانه‌ای است

رنگ قبای اطلس ما کی عجیب هست؟!

هستی بود سؤال و جواب و تو بی‌خبر

سایل اگرچه نیست، به عالم مجیب هست!

این سقف پر ستاره فراوان رسد به دور

هر دوره دوره صبح و غروبش، فریب هست

غافل نشو ز مکر زمان، ساده‌دل نکو

همراه لطف و آن محبتِ او هم نهیب هست

 


غزل شماره 64 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

اگرچه عرض هنر پیش یار، بی‌ادبی است

زبان خموش، ولیکن دهان پر از عربی است

پَری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن

بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است!

 

دیو و پری: استقبال

نکو:

هنر، ظهور جمالش بود، نه بی‌ادبی است

به هر مقام و مقالی، به پارس یا عربی است

پری و دیو، خراب ظهور او هستند

جمال دیو و پری را چه جای بوالعجبی است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

درین چمن گل بی‌خار کس نچید، آری

چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است

سبب مپرس که چرخ از چه سفله‌پرور شد

که کام‌بخشی او را بهانه بی‌سببی است

به نیم‌جو نخرم طاق خانقاه و رباط

مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبی است

 

نکو:

هر آن‌چه خار و گل است از صفای دولت اوست

صفای مصطفوی یا شرار بولهبی است

امید شمع و چراغش بود به هر سفله

بساط سفله‌گری در مرام بی‌سببی است

تفاوتی ننهد بین خانقاه و رباط

چه فرق مصطبه، ایوان و یا خم طنبی است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

جمال دختر رز نور چشم ماست مگر

که در نقاب زجاجی و پرده عنبی است

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه

کنون که مست خرابم، صلاح بی‌ادبی است

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار

به گریه سحری و نیاز نیم‌شبی است

 

نکو:

جمال دختر رز، نور چشم هر رند است

اگرچه جنس نقابش زُجاجی و عنبی است

رهایی از ادب و عقل پیشه عزیز من

صلاح کار چه باشد چو عیشی و طربی است؟

می و پیاله و مستی، حضور حضرت اوست

چو روز و شب نشناسد، چه جای نیمه‌شبی است!

سواد مردم چشمش، بیاض چشم من است

که بوسه لب لعلش به کام من رطبی است

وجود ساده‌دلی چون نکو نیازارید

که قوت جان دل او فقط به لعل لبی است




غزل شماره 65 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

خوش‌تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟

هر وقت خوش که دست دهد، مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

 

درون پرده: استقبال

نکو:

دل در حضور یار و مگو انتظار چیست؟!

اسباب عیش و صحبت باغ و بهار چیست؟

کس را به حالِ مغتنم و خوش وقوف نیست

پایان عیش عاشق و فرجام کار چیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

پیوند عمر بسته به مویی است، هوش دار

غم‌خوار خویش باش، غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم

جز طرف جویبار و می خوش‌گوار چیست؟

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوه که دهیم؟ اختیار چیست؟

 

نکو:

لطف نگار خوش است، بیا در گذر ز غیر

دیدار یار مغتنم است، کار و بار چیست

من زنده‌ام به عشق، چه غم از کوتهی عمر

غم‌های پربهانه این روزگار چیست

آب حیاتِ عشق، وصال تو دلبر است

عیش کنار جوی و می خوش‌گوار چیست

مستور و مست هر دو به هم یک قبیله‌اند

ما را به ناز و عشوه بکش، اختیار چیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

راز درون پرده چه داند فلک، خموش!

ای مدّعی نزاع تو با پرده‌دار چیست؟

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمت پروردگار چیست؟

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست

 

نکو:

ای مدعی! چو راز ندانی، مکن نزاع:

راز درون پرده چه و پرده‌دار چیست!

سهو و خطای بنده ظهور جلال اوست

ورنه بگو که رحمت آمرزگار چیست؟

حافظ! پیاله کم نبود از متاع زهد

دل کوثر است، خواهش می از نگار چیست

جان نکوست نقش دلآرای آن نگار

سرمست و بیقرار چو باشد، قرار چیست

 


غزل شماره 66 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

بنال بلبل اگر با من‌ات سر یاری است

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری است

در آن زمین که نسیمی وزد ز طرّه دوست

چه جای دم‌زدن نافه‌های تاتاری است؟!

 

حریف سرمست: استقبال

نکو:

کجا میان بلبل و گل کی دمی سر یاری است

که کارشان برِ دلدار، ناله و زاری است

نسیم طره یارم نموده هستی مست

که بر مشام دلم عطر گیسویش جاری است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

که مست جام غروریم و نام هشیاری است

خیال زلف تو پختن، نه کار هر خامی است

که زیر سلسله رفتن، طریق عیاری است

لطیفه‌ای است نهانی که عشق ازو خیزد

که نام آن نه لب لعل و خطّ زنگاری است

 

نکو:

بنازم آن می صافی که خالی از رنگ است

چه خوش به طعنه توان گفت جام هشیاری است

هر آن‌چه دید خیالم، به زلف تو بستم

اگرچه سلسله بگسستن از تو عیاری است

لطیفه‌ای است هستی و هستی‌ام همه لطف است

چه عارض و لب و خال و چه خط زنگاری است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کار و بار دلداری است

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است

بر آستان تو مشکل توان رسید، آری

عروج بر فلک سروری به دشواری است

 

نکو:

وجود خلق، جمال و جلال آن ماه است

که کار عاشق بی‌چاره، عشقِ دلداری است

قلندری، هنر عاشقان یکرنگ است

مباد در دو جهان آن که از هنر عاری است!

سراسر دل من باشد آستانه یار

عروج و سروری ما کجا به دشواری است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

سحر کرشمه چشمت به‌خواب می‌دیدم

زهی مراتب خوابی که بِـه ز بیداری است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

که رستگاری جاوید در کم‌آزاری است

 

نکو:

به خواب راحت خود دیده‌ام حضورش را

فدای خواب نگاری که به ز بیداری است

حریف کهنه ما که هماره سرمست است

نبوده غم به دلش، رسته از دل‌آزاری است

دلش خمار و همین ناله و ندا از ماست

صبوری ار بکنی پیش دوست بیماری است

فدای آن قد و بالا شود نکو هر دم!

که رفتن از سر و سِرّش نه راه پنداری است

 


غزل شماره 67 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

یارب این شمع دل‌افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت، بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه‌برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و هم‌خانه کیست

 

طاق هستی: استقبال

نکو:

یارب، این نغمه جان‌سوز ز کاشانه کیست

این که دل برده، ندانم مه جانانه کیست!

برده از ما همه هستی به نگاهی آن دوست

ما ندانیم که آن دلزده هم‌خانه کیست!

 

جناب خواجه رحمه‌الله

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان‌دهِ پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

باز پرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کس‌اش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل و افسانه کیست

 

نکو:

بوسه بر لب زد و دل برد و ز ما سخت گریخت

هان بپرسید که سرشار ز پیمانه کیست

شمع دل در هوس دوری پروانه بسوخت

یا رب، این عود خوش از گُل‌پَر پروانه کیست

جمله در بند فسونش چه فریبی دارند

کیست آن کس که بفهمد پی افسانه کیست؟!

 

جناب خواجه رحمه‌الله

یارب آن شاه‌وشِ ماه‌رخِ زهره جبین

دُرّ یکتای که و گوهر یک‌دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی‌تو

زیر لب خنده‌زنان گفت که دیوانه کیست

 

نکو:

من نشستم بَر رخساره آن ساده‌قبا

تا ببینم که دلآرا دُر یک‌دانه کیست

من ز خود رفته و در عشق و جنون غرق شدم

تا بدانی به که عاشق دل و دیوانه کیست؟!

آشنا هر که بود، در پی بیگانه ماست

آشنا کیست، ندانیش که بیگانه کیست

گنج مخفی همه او، رونق عالم همه اوست

طاق هستی که شد آباد، ز ویرانه کیست

باده بشکن که نکو رفته ز مستی و ز هوش

چند پرسی که می از دولت خُمخانه کیست

 


غزل شماره 68 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است

حال هجرانْ تو چه دانی که چه مشکل حالی است؟!

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود دید، گمان برد که مشکین‌خالی است

 

شهره آفاق: استقبال

نکو:

لحظه‌ای رفته ز دل، آه، تو گویی سالی است

وصل آن مه که بداند که چه مشکل حالی است؟!

دیده تا دید جمال تو، شد از فتنه خراب

هرچه داری همه از دولت مشکین خالی است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

می‌چکد شیر هنوز از لب هم‌چون شکرش

گرچه در شیوه‌گری هر مژه‌اش قتّالی است

ای که انگشت‌نمایی به کرم در همه شهر

وه که در کار غریبان عجبت اهمالی است!

بعد از اینم نبود شایبه در جوهر فرد

که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است

 

نکو:

شیر و شکر ز لبش شیوه مژگان دارد

زنده کرده است دلم، گرچه که خود قتّالی است

ای که در کار غریبان شدی انگشت‌نما

کی تو را در ره و آیین کرم، اهمالی است؟!

گوهر فرد، دهانش که در آن شایبه نیست

خود دلیل است که در بوسه خوش استدلالی است

 

جناب خواجه رحمه‌الله

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالی است

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشَد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالی است

 

نکو:

او نظر کرد به من، تا که شدم جمله خود او

نه نیازی به تمنای مبارک‌فالی است

از پی هجر و فراقش برسد حالت وصل

گرچه تن خسته و درمانده چندین سالی است

صاحب سِرّ حقم، فارغم از بود و نبود

جان و دل پر شد از او، گرچه خود از خود خالی است

عشق او برده ز دل صحبت و اندیشه و فکر

فرصت قیل ندارم، نه به لب هم قالی است

پر گشوده دو جهان بی پر و بال است نکو

شهره شد در همه آفاق و به منصب عالی است

 


غزل شماره 69 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست؟

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه‌نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

 

گوشه خلوت: استقبال

نکو:

دلدار دلآرام مرا دامِ بلا نیست

گر هست، دلم را به‌جز آن زلف دو تا نیست

یک گوشه چشمش ببرد دل ز دو عالم

زیبایی او را گنه از جانب ما نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

روی تو مگر آینه لطف الهی است

حقّا که چنین است و درین روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

 

نکو:

آیینه لطفش به همه قد شده ظاهر

حسنی که از او سر زده، همرنگ ریا نیست

تا نرگس مستش به دل و دیده فسون کرد

دیوانه شده این دل و کارش به حیا نیست

زلفش که بسی حلقه زده در دل و دینم

محتاج پریشانْ‌دلی باد صبا نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

باز آی که بی‌روی تو ای شمع دل‌افروز

در بزم حریفان، اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست؟

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به‌جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست!

 

نکو:

هر ذره که شد راهی راهی، ز پی اوست

در هر دو جهان بی‌رخ او عشق و صفا نیست

گر یار غریب است، حضورش همه جا هست

یادش همه جا هست مگر شهر شما نیست؟

شد صومعه زهد اگر گوشه خلوت

هرجا سخنی هست، به‌جز ذکر خدا نیست

شد مرشد اگر دلبر طناز هوس‌باز

فکر دل من هست که بی مهر و وفا نیست!

 

جناب خواجه رحمه‌الله

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت؟

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فرو برده به‌خونِ دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

 

نکو:

عاشق به ملامت نکشد بار، که این دل

بگذشته ز آماج بلا، فکر قضا نیست

گو جای سخن گفتن ما نیست در این جمع!

ابروی تو بازیچه محراب و دعا نیست!

گردیده نکو صاحب غوغای اناالحق

سر در کف و آماده که دلداده رضا نیست

 


غزل شماره 70 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

مردم دیده ما جز به رخ‌ات ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حَرَمت می‌بندد

گرچه از خون دل ریش، دمی طاهر نیست

 

نقد دو جهان: استقبال

نکو:

جز تو بر چهره تو دیده کس ناظر نیست

جز لب غنچه تو، ذکر تو را ذاکر نیست

قصدِ احرام و طوافِ حرم‌ات بیهوده است

شدم آلوده به تو، از تو کسی طاهر نیست

 

 جناب خواجه رحمه‌الله

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بِدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همّت او قاصر نیست

 

نکو:

با هوس در تو همه واله و سرگردان‌اند

جز تو بر بام کسی رهگذر و طایر نیست

دلِ بیچاره شده سینه‌کش غم‌هایت

در ستم بر دل ما، جز تو کسی قادر نیست

سرو من با همه قامت به تجلّی برخاست

چشم در دیدن و نادیدن تو قاصر نیست

 

 جناب خواجه رحمه‌الله

از روان‌بخشی عیسی نزنم دم هرگز

ز آن‌که در روح‌فزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست؟!

روز اوّل که سر زلف تو دیدم، گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

 

نکو:

گرچه نقد دو جهان ز آن دهن شیرین است

کس نباشد که غمی در دل او ظاهر نیست

هرچه از من بشنیدی همه بی‌صبری بود

صبر کن، تا که نگویم مه من صابر نیست!

شد جمال تو و حسن تو دلم را رونق

سلسله غرق سرور است و در آن آخر نیست

 

 جناب خواجه رحمه‌الله

سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست؟

 

نکو:

ذره‌ای در همه عالم ز رخ‌ات فارغ نیست

از همه خلق جهان، غیر تو در خاطر نیست

سِرّ پیوند جهان هست خود از دیده تو

ورنه در جان نکو جز تو کسی حاضر نیست

 


غزل شماره 71 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هرچه گوید، جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید، خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

خودفروشان: استقبال

نکو:

لاف زاهد از صفا در هر دل آگاه نیست

هرچه می‌بافد ز خود، جز از سر اکراه نیست

خیر هر کس هست نقد عمر پاکش دم‌به دم

در طریق عاشقی، جانا کسی گمراه نیست

 

 جناب خواجه رحمه‌الله

تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟

زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یارب، وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست؟!

 

نکو:

بازی شطرنج عشقش سربه‌سر رخ در رخ است

در قمار عشق، هرگز حسرت جانکاه نیست

هست پر نقش آسمان، لیکن به دور از سقف و بام

کس نباشد کز درونِ این جهان آگاه نیست!

دل که در آتش فتد، آهش بخشکاند نهان

او نهد مرهم چو بر زخمی، مجال آه نیست

 

 جناب خواجه رحمه‌الله

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبةٌ للّه نیست

هر که خواهد، گو بیا و هرچه خواهد، گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن، کار یکرنگان بود

خودفروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست

 

نکو:

صاحب دیوان قلبم هست رب‌العالمین

در دل من، هیچ جایی خالی از «اللّه» نیست

در حریم حضرتش نی فرصت تدبیر و فکر!

جمله بر حق حاضرند و حاجب و درگاه نیست

مِی‌پرستان را بود در سر می ناب ظهور

بهر دیدارش همه در راه، و کس بی‌راه نیست

 

 جناب خواجه رحمه‌الله

هرچه هست، از قامت ناساز بی‌اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ورنه لطف شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند، ز عالی‌مشربی است

عاشق دُردی‌کش اندر بند مال و جاه نیست

 

نکو:

هرچه از «حق» می‌رسد، یکسر خوش و نیکو بود

دامن فیض «حق» از بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم چو خاص و عام خلق

لطف او بر جمله هردم باشد و گه گاه نیست

صدر و ذیل جمله عالم باشد اندر محضرش

جز وصالش نی به دل، اندوه مال و جاه نیست

جان فدای جمله عالم با همه ناز و نیاز

شد نکو در بند یاری که به‌جز او ماه نیست

 



غزل شماره 72 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

راهی است راه عشق که هیچ‌اش کناره نیست

آن‌جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود

در کار خیر، حاجت هیچ استخاره نیست

 

دم عشق: استقبال

نکو:

عشق است بیکران و غمش را کناره نیست

جان هست بی‌بها و به هر غصه چاره نیست

جان در کف است و منتظر یک اشارت است

عاشق اسیر دغدغه استخاره نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

ما را ز منع عقل مترسان و مِی بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست!

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا، گناه طالع و جُرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه‌پاره نیست

 

نکو:

عقل است ناظر ساده، به بارگاه حضور

چون در دیار یار، عقل هم کاره نیست

ما را چو کشته دیده آن یار دلربا

تقصیر ماه و طالع سَعدِ ستاره نیست

مه را به هر دو دیده بدیدند این و آن

لیک آن که دیدنی است، جز آن ماه‌پاره نیست!

 

جناب خواجه رحمه‌الله

فرصت شُمَر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

نکو:

رندانِ دهر چون که رهیدند زین نشان

گنجی است دل، که جایگه‌اش آشکاره نیست

کارم گذشته از غم و، از گریه در گذر!

وقتی که در سپردن جان، هیچ چاره نیست

با آن که شرحه شرحه دلم گشت از فراق

شادم که دل به سینه‌ام از سنگ خاره نیست

دل داده‌ام به یارم و پس ناگرفته‌ام

این کار به یک بار هست و به دگر باره نیست

نقد نکو ز گوشه چشمش رسیده است

در دل به‌جز تلاطم عشقش، شراره نیست

 



غزل شماره 73 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

روشن از پرتو روی‌ات نظری نیست که نیست

منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظران‌اند آری

سِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

 

هست و نیست: استقبال

نکو:

دل شده غرق نگاهت، نظری نیست که نیست

که تمنای رخ‌ات در بصری نیست که نیست

دیده تو ز تو افتاده به چشم آدم

سِرّ گیسوی تو آری به سری نیست که نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

اشک غمّاز من ار سرخ برآمد، چه عجب؟

خجل از کرده خود، پرده‌دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل‌خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

 

نکو:

زردی چهره من خود همه از جانب توست

پرده گر نیست، مگو پرده‌دری نیست که نیست

دامنم رفت به باد از گذر باد صبا

بوی گیسوی تو در رهگذری نیست که نیست

قصه زلف تو هرچند که از دهر گذشت

محو آن چاک گریبان، سحری نیست که نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

من از این طالعِ شوریده به رنجم، ورنی

بهره‌مند از سر کوی‌ات، دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ورنه در مجلس رندان، خبری نیست که نیست

 

نکو:

طالع سعد من از برج ازل رفت برون

تا ابد شوق امید دگری نیست که نیست

لوده و پرده‌در و مست و خراب است آن ماه

مست قند لب او نیشکری نیست که نیست

پرده راز نیفتد ز پی مصلحتی

هرچه گویی به نیستان خبری نیست که نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منّت خاک درِ توست

زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ورنه از ضعف، در آن‌جا اثری نیست که نیست

 

نکو:

هر که در بادیه عشق بیاید، شیر است!

که بگوید که در این ره خطری نیست که نیست؟

اشک و چشم و در و خاکش همگی جمله خود اوست

خاکسار قدمت خاک دری نیست که نیست

بی وجودم به کجا نام و نشان هست مرا

گرچه از من به جهان، خود اثری نیست که نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

نکو:

من رضایم ز تو و خواجه چنین است، ای دوست!

در دل خلقِ تو پیدا، هنری نیست که نیست

شد نکو بر سر دولتکده دوست خراب

گرچه آباد از او، باغ و بری نیست که نیست

 


غزل شماره 74 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

حاصل کارگر کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان، شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست

 

بالای ابد: استقبال

نکو:

رقص دل گر نبود، ملک و مکان این همه نیست

عشق حق گشته عیان، ورنه جهان این همه نیست

شد صفا عین شرف در دو جهان از سر عشق

ورنه قدر دو جهان در بر جان این همه نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

منّت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان، این همه نیست

دولت آن است که بی‌خون دل آید به‌کنار

ورنه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست

 

نکو:

منتم می‌کشد آن نخل و تو گویی نکشم

نبود گر که نظر، سرو روان این همه نیست

دولت آن است که در خلوت او ره یابم

بی‌صفای رخ او، باغ جنان این همه نیست

فرصتم هست به اندازه بالای ابد

ساده آن بوده که گوید زمان این همه نیست!

 

جناب خواجه رحمه‌الله

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

 

نکو:

چون که گشتیم فنا، رمز بقا ظاهر شد

گرچه از کنج لبت تا به دهان این همه نیست

زاهد آلوده به غیر است که گردیده اسیر

ورنه از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

درد اگر هست، تو خود دم مزن از آن محنت

صاحب شور و نوا را که زبان این همه نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

نام حافظ رقم نیک پذیرفت، ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

 

نکو:

خوش رسیدت، رقم «کن»، تو ندانی قَدَری

شرط رندی است، چه گویی که زیان این همه نیست

من نه در بند سجودم، نه پی سود و زیان

بی‌خبر زین همه‌ام، چون که امان این همه نیست

در رخ‌اش دیده کشیدیم به‌دور از سر چشم

چون دل و دیده و هم ظن و گمان این همه نیست

رفتم از دیده و دل در بر آن بی‌پروا

تا عیان گفت نکو: شور نهان این همه نیست!

 


غزل شماره 75 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

خواب آن نرگس فتّان تو بی چیزی نیست

تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

از لبت شیرْ روان بود که من می‌گفتم:

این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

 

ناوک مژگان: استقبال

نکو:

لطف آن خال زنخدان تو بی چیزی نیست

قصه خلوت پنهان تو بی چیزی نیست

بر لبت غنچه نمایان شد و گفتم پنهان

روی لب شهد فراوان تو بی چیزی نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

جان درازی تو بادا که یقین می‌دانم

در کمان، ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

دوش باد از سر کوی‌اش به گلستان بگذشت

ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

 

نکو:

چشم فتّان تو تا کی بِبَرد تاب و توان

سوز دل، ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

فرقتم بوده خود از هجرت ذاتت، ای دوست!

دل بیا ناله کن، افغان تو بی چیزی نیست

گل درید از سرِ افسون تو صدها دامن

جلوه چاک گریبان تو بی چیزی نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

درد عشق ارچه دل از خلق نهان می‌دارد

حافظ! این دیده گریانِ تو بی چیزی نیست

 

نکو:

عشق تو شوق دلم برده چو گوی از میدان

رونق چهره تابان تو بی چیزی نیست

صاحب رازم و رازت شده غوغای دلم

دل پی ذات خرامان تو بی چیزی نیست!

هر قدر سخت بگیری، به نظر شیرین است

دلبرا مشکل و آسان تو بی چیزی نیست!

خوش زدم بر قد عالم خط سیری زیبا

ترک دل از سر عنوان تو بی چیزی نیست

بی‌خبر گشته دلم از سر تقوایش، چون

چون به دل، قصه طغیان تو بی چیزی نیست

شد نکو دلزده از دیر و کنشت و مسجد

دام گیسوی پریشان تو، بی چیزی نیست!

 


غزل شماره 76 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

سر مرا به‌جز این در، حواله‌گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد، من سپر بیندازم

که تیغ ما به‌جز از ناله‌ای و آهی نیست

 

پناه من: استقبال

نکو:

به غیر کنج لبت گرچه جایگاهی نیست

پناه من بود آن، چون دگر پناهی نیست

عدو چو تیغ کشد، می‌زنی به ابرویش

مرا به حضرت تو، غیر اشک و آهی نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

چرا ز کوی خرابات روی برتابم

کزین بِه‌ام به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس جمّاش آن سهی‌سروم

که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

 

نکو:

بریده‌ام ز خرابات و دیر و بت‌خانه

مرا به غیر صفا، هیچ رسم و راهی نیست

گذشته کار من از آتش و دم و دودی

که برگ و بار هنر قدر برگ کاهی نیست

فدای نرگس پر فتنه جمالش من

که جز ز دیده او بهر من نگاهی نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست!

عنان کشیده رو، ای پادشاه کشور حسن

که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه سو، دام راه می‌بینم

به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست

 

نکو:

برو به کوی دلآرام و هرچه خواهی کن

که گر بود سر صدقی، دگر گناهی نیست

عنان رها کن و درکش لجام نفست را

که داده داد تو، حاجت به دادخواهی نیست

ز دام بگذر و یکسر به حق نما روی‌ات

به آسمان وجودم چو دوست، ماهی نیست

 

جناب خواجه رحمه‌الله

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده

که کارهای چنین، حدّ هر سیاهی نیست

 

نکو:

چنان به گیسوی پرپیچ او شدم مسحور

که هرچه می‌نگرم، جز خط سیاهی نیست

نکو نشسته میان گلِ سفیدقامت

همیشه مست سرودش دل است و گاهی نیست

 


غزل شماره 77 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

واندر آن برگ و نوا، خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش: در عین وصل، این ناله و فریاد چیست؟

گفت: ما را جلوه معشوق در این کار داشت

 

شوق وصل: استقبال

نکو:

بلبلی از سوز جان خوش نغمه در منقار داشت

شوق وصل خود به گل در مویه‌های زار داشت

گفتمش: این ناله‌های تو بگو از بهر چیست؟!

گفت: یار از بهر آن، هر دم به من اصرار داشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرّم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقّاش، جان‌افشان کنیم

کین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

 

نکو:

دلبرم در بر نشست و دل از او کامی گرفت

داد شاهی را به من، چون از گدایی عار داشت

ناز دلبر از نیاز من مهیا شد به لطف

دلبر از دل، دل ز دلبر، لطف برخوردار داشت

آفرین بر نقشِ جان‌افشانی‌ات در کوی یار

دل چه خوش نقش وفا در گردش پرگار داشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهنِ خانه خمّار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنّار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه «جنّات تجری تحتها الأنهار» داشت

 

نکو:

عشق و بدنامی به هم آید، نترس ای نازنین!

پیر ما هم خرقه رهنِ خانه خَمّار داشت

سالک آسان می‌نماید سیر خود بی حرص و آز

مانده در ره، آن که بر خود دلقی و زنّار داشت

حافظ از قصر دل‌انگیز و دم حورا مگو

فارغی از آن‌چه او «من تحتها الأنهار» داشت

بگذر از حور و قصور و رونق ملک و مکان

عشق حق را پیشه کن، گر با تو او دیدار داشت

شد نکو بیگانه از دنیا و عقبا و هنوز

دل غمین است از ازل، چون او دلی بیمار داشت

 


غزل شماره 78 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد، وز غم ما هیچ غم نداشت

یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم

افکند و کشت و عزّت صید حرم نداشت

 

صید حرم: استقبال

نکو:

آن یار مهربان سر جور و ستم نداشت

در سینه‌اش به‌جز غم من، هیچ غم نداشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

بر من جفا ز بخت من آمد، وگرنه یار

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت!

با این همه، هر آن که نه خواری کشید از او

هر جا که رفت، هیچ کسش محترم نداشت

ساقی! بیار باده و با محتسب بگو

انکار ما مکن که چنین جام، جم نداشت

 

نکو:

هرگز ندیده چشم دلم خطی از جفا

بختم ز حسنِ او همه‌جا جز کرم نداشت

جانم فدای آن که حضورش لطافت است

کو حاضری که محضر او محترم نداشت؟!

ساقی! بیار باده که مست است محتسب

باور مکن که آینه چون جام، جم نداشت!

 

 

جناب خواجه رحمه‌الله

هر راهرو که ره به حریم درش نبرد

مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ! ببر تو گوی فصاحت که مدّعی

هیچ‌اش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

 

نکو:

او صاحب ره و، رهبر خود او بود

راهی که در حریم حرم، پیچ و خم نداشت

خواجه! برو فصاحت «حق» را ز خود مدان!

هستی میان اهل سخن چون تو کم نداشت

ما شاهدیم و جمله جمالش عیان بود

این سِرّ سینه را به زبان هم قلم نداشت

هستی بود ظهور رخ مهرگسترش

گرچه کسی خبر ز پرتو خورشید هم نداشت

جان نکو سَر و سِرّی جز او ندید

تنها نوای اوست که خود زیر و بم نداشت


غزل شماره 79 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

من و شراب فرح‌بخش و یار حورسرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ابر است و بزمگه، لب کشت

 

صفای دلبر: استقبال

نکو:

بهار و باغ و شراب و نگار حورسرشت

قرار و چشم خمارش مرا چنین او رشت

هوای سلطنتم نیست، کی گدا بودم؟!

رها ز قبه خضرا و سایه سایه کشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید

نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

به مِی عمارت دل کن، که این جهان خراب

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد

چو شمع صومعه‌افروزی از چراغ کنِشت

 

نکو:

بهار جان من او، خود شدم بهار او

نه عاقلم نه پی مال، دل جز او را هِشت

عمارت دلم از ناز دلبران پر شد

نمانده خاک دلم تا از او بسازد خشت

صفای این دل اگر بر سر جهان ریزد

ندیم صومعه گردد مقیم دیر و کنشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

مکن به نامه سیاهی ملامت من مست

که آگه است که تقریر بر سرش چه نوشت؟!

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت

 

نکو:

ملامتی نبود، چون صراحی از یار است

که با سفیدی روی‌اش سیاهی‌ام بنوشت

بگو به خواجه ندارم غمی ز رستاخیز

که در حضور نگارم، چه حاجتم به بهشت؟

صفای دلبر من داده این همه مستی

که چشم پاک نکو، شسته از تماشا زشت

 


غزل شماره 80 : دیوان حافظ

جناب خواجه رحمه‌الله

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کشت

 

چهره آیینه: استقبال

نکو:

زاهدا، دم مزن از پاکی پاکیزه‌سرشت

که گناه من و تو پاک کند آن که نوشت!

زشت و زیبا همه در چهره آیینه ببین

شد سیه یا که سپید، اوست که این هر دو بکشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

همه کس طالب یارند، چه هوشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدّعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که چه خوب است و چه زشت؟

 

نکو:

پیش مستان نبود فرقْ میان من و تو

عشق او کعبه جان است برِ دیر و کنشت

نه سر و خشت و نه تسلیم و نه سازش، اما

گشته بنیاد من از عشق، به هر خشت به خشت

عشق او برده ز من هوش ازل تا به ابد

پرده برگیر خود از معرکه خوبی و زشت

 

جناب خواجه رحمه‌الله

نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهِشت

حافظا، روز اجل گر به کف آری جامی

یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

نکو:

نه من آن قامت افتاده ز تقوا باشم؟!

بذر توحید زدم بر همه آن‌چه که رِشت

من نیفتادم و هستم به همه قامت و قد

پدرم کرده قیامت به دل باغِ بهشت

«حافظا»، مستی ما را بنگر در برِ یار

شد نکو محو رخ‌اش، مسجد و میخانه بِهِشت