مویه: 39
استقبال بیست غزل خواجه رحمه‌الله
(121 ـ 140)


شناسنامه
شور شیدا
محمدرضا نکونام
سرشناسه: نکونام، محمدرضا، 1327 ـ
عنوان و نام پدیدآور: شورِ شیدا: استقبال
بیست غزل خواجه رحمه‌اللّه (121 ـ140)/ محمدرضا نکونام.
مشخصات نشر: تهران: انتشارات صبح فردا، 1393.
مشخصات ظاهری: 90 ص. ؛5/14×5/21 س‌م.
فروست: مویه؛ 39.
شابک: 0 ـ 38 ـ 7732 ـ 600 ـ 978
وضعیت فهرست‌نویسی: فیپا
عنوان دیگر: استقبال بیست غزل خواجه رحمه‌اللّه (121 ـ140).
موضوع: حافظ، شمس‌الدین محمد، ـ 792ق ـ ـ تضمین
حموضوع: شعر فارسی ـ ـ قرن 14
موضوع: شعر فارسی ـ ـ قرن 8ق.
رده‌بندی کنگره: 1393 9 ش 93 ک / 8362PIR
رده‌بندی دیویی: 62 / 1 فا 8
شماره کتاب‌شناسی ملی: 3696213
ناشر: صبح فردا
نوبت چاپ: دوم تاریخ چاپ: 1393
شمارگان: 1000 قیمت: 40000 ریال
مرکز پخش: قم ـ بلوار امین ـ کوچه 24
فرعی اول سمت چپ ـ پلاک 76
تلفن مرکز پخش: 78 15 90 32 025
www.nekoonam.com
www.nekounam.ir
ISBN: 978 - 600 - 7732 - 38 - 0
حق چاپ برای مؤلف محفوظ است
(4)



فهرست مطالب
9
پیش‌گفتار
19
غزل: 1
استقبال: شکوفه عقل
23
غزل: 2
استقبال: حدیث دوست
26
غزل: 3
استقبال: مکتب غمزه
30
غزل: 4
استقبال: تیغ حق
(5)

34
غزل: 5
استقبال: چشمه چشم من
38
غزل: 6
استقبال: چنگ شکسته
42
غزل: 7
استقبال: شوخ سر بریده
46
غزل: 8
استقبال: به همه چهره
50
غزل: 9
استقبال: کیمیای دل
53
غزل: 10
استقبال: نسیم صبحگاهان
57
غزل: 11
استقبال: غارت و زیارت
(6)

61
غزل: 12
استقبال: آب دیده
64
غزل: 13
استقبال: جمال پر حجاب
68
غزل: 14
استقبال: جلوه‌سرا
71
غزل: 15
استقبال: نگاه نگار
74
غزل: 16
استقبال: قدرخانه دل
78
غزل: 17
استقبال: جمال لاله
82
غزل: 18
استقبال: شب و سحر
(7)

85
غزل: 19
استقبال: شرط ادب
88
غزل: 20
استقبال: آتش عشق
(8)



پیش‌گفتار

جناب خواجه در دیوان خود بارها تدبیرهای عقلانی را ـ دقت شود که عقل فلسفی و غیر آن، در هویت

عقل، تغییری ایجاد نمی‌کند ـ به حکم عقل، کوچک شمرده و در برابر عشق، تحقیر کرده است:

«حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد»

ولی این عقل است که زادگاه عشق است. عقل در برابر «حُمق» قرار دارد، نه جهل و وقتی عقل

می‌تواند گوهر عشق را در صدف خود بپروراند که آستین‌نگر نباشد و در پی همای سعادت جست‌وجوگری

نماید:

«جمال عشق باشد خود شکوفه‌زاری از عقلش

کسی عاشق بود کاو عقل دور از آستین دارد»

حافظ همان‌گونه که به تحقیر عقل می‌پردازد، شخصیت مردان الهی را نیز خوار و کوچک می‌نماید و آنان را

به «ضعیف»، «نحیف» و «گدای راه‌نشین» وصف می‌کند:

(9)

«به‌خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را

که صدر مجلس عشرت، گدای ره‌نشین دارد»

مردان الهی دلبر حق و عزیز دردانه او هستند:

«به خواری منگر ای خواجه تو مردان رهِ حق را

چه دولت‌ها ز استغنا، عزیز ره‌نشین دارد»

این کوچکی نگاه در استغاثه‌های خواجه نیز دیده می‌شود:

«هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد»

و این بدان معناست که غزل‌های او نمی‌تواند بار عظمت عشق و بزرگی صفا را در چهره محبوبان الهی با

خود بکشد:

«کسی که حرمت عشق و صفا نگه دارد

رسد به مرتبه‌ای که بلا نگه دارد»

پیش از این نیز گفتیم: دیده محب همواره اسباب و علل را پی‌جوست، نه صاحب سبب را؛ چنان‌که در این

بیت نیز آمده است:

«دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد»

محبّی حتی دل خود را که با اوست و می‌تواند جایگاه حضرت حق گردد، سخنی دلکش نمی‌آورد، ولی

محبوبی از همت دل آدم، چنین گوید:

«مگو ز لغزش پا و فرشته‌ام هرگز

که همت دل آدم دعا نگه دارد»

(10)

این غیربینی در دیده خواجه بسیار است و معشوق باید با نیشتری بر او زخمه زند تا از غفلت به درآید:

«چو گفتمش که دلم را نگاه‌دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد، خدا نگه دارد»

ولی دید و دیده و دل و دلبرِ اهل محبت و محبوبان، «حق» است و بس:

«زمام دیده نخواهم به دست کس دادن

که دل به بزم محبت، خدا نگه دارد»

کوچکی نظرگاه محبان، توان رؤیت لطف حق را در هر چهره‌ای ندارد و برای همین است که تنها

حورصفتانی خاص و مورد عنایت را می‌طلبد:

«شیوه حور و پری گرچه لطیف است، ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد»

هر ذره‌ای را لطفی است که دیگری را نیست؛ برای همین است که باید خاطرنشان شد:

«شیوه حور و پری در خور گفتارت نیست

چون که هر چهره به خود روح و روانی دارد»

همان‌طور که در توضیح ادعای عشق، خامی گفتار محبان بیش‌تر هویدا و نمایان می‌شود:

«کو حریفی کشِ سرمست، که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنّا ببرد»

چرا که عشق تمنا ندارد و در استغناست:

«تو مزن لاف، که مستی نه سزاوارت شد

عاشق سوخته کی نام تمنّا ببرد؟»

این خامی عشق ـ که باید آن را شوق نامید ـ و خماری است که با ترس جمع می‌شود، وگرنه عاشق را

هیچ پروا و ترسی نیست:

«علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد»

اما عاشقْ علم، فضل، مال، سر، خون، جان و دل را برای نگاهی می‌دهد:

«علم و فضلی که چهل سال کشیدی بر دوش

از چه ترسی که نگاهیش به یغما ببرد

سامری با دُم گاوی که فسون خوانده بر آن

کی تواند که ز موسی یدِ بیضا ببرد؟

تنگی جام مبین، وسعت دل بین، سالک

سیل غم ترس ندارد که دلت را ببرد»

شد نکو در سفر عشق پی ذاتش، چون

صرفه از وصل به پنهان و به پیدا ببرد
(12)
محبی، چون از تیغ خم ابرویی می‌گوید که ندیده است، می‌پندارد می‌شود آن را با خون جگر دید زد و

حدیث عیش پیش می‌آورد، نه مقام عشق:

«نماز در خَمِ آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد»

خم ابرو، بنیاد محبوبی را بر می‌اندازد، تا چه رسد به محب:

«مگو که تیغه آن ابروان، توان دیدن

اگر شود که به خون جگر طهارت کرد!

نماز گرچه میسر شود برابر او

ولی مگو شود آن چهره را زیارت کرد؟!»

محب یا به آستان و بارگاه یار نظر دارد و یا به خرابات و میخانه و یا بی می و عنایت معشوق؛ زیرا نگاه وی

به زیارت معشوق قد نمی‌دهد:

«به آب روشن می، عارفی طهارت کرد

علی الصّباح که میخانه را زیارت کرد»

محبوبی در زیارت یار ـ آن هم در اوج سرمستی، نشاط، چهره‌نمایی و غمازی ـ است:

«به آب دیده، بارها دلم طهارت کرد

چو یارِ مستِ پری‌چهره را زیارت کرد»

محب بر عمل می‌نازد:

«خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد

به آب دیده و خون جگر طهارت کرد»

محبوبی بر صفای با همگان و دوری از فتنه درود می‌آورد:

«خوشا دلی که بریده کمند عالم را

همیشه دور ز خود فتنه و شرارت کرد»

محب، درگیر پندارها و پیرایه‌های قلندری می‌شود؛ در حالی که محبوبی هیچ گاه در این امور سرگردان

نمی‌شود:

«زبان شعر تو یکسر قلندری باشد

نگو که صوفی دلخسته هم خسارت کرد

برو نکو ز دو عالم، که معرفت این است

که حق به جلوه ذات، آن‌چه بود غارت کرد»

این پیرایه‌گری هم در قلندران است و هم در صوفیان:

«صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد»

محبوبی فقط بر مدار عشق ـ آن هم صاف، ساده و بی‌پیرایه و بدون حقه و فریب ـ حرکت دارد و صفا را

همواره ارج می‌نهد؛ به‌گونه‌ای که کسی نیست صفای او را ببیند و او را خداوندگار عشق و مهر نپندارد؛

چرا که او جز حق‌تعالی، همه را نهاده است:

«عارف کنار جام و غزل نغمه ساز کرد

از عشق گفت و از دل خود عقده باز کرد

بگذار دام و حقه و مکر پلیدها

بر سالکان صاف، فلک هم نماز کرد

بگذر ز رمز شعبده و حُقّه در کلاه

رو کن به حق، که خلقت دنیا به ناز کرد»

محب خویش را بر دیده حق‌تعالی نمی‌بیند و بار خود را افتاده می‌پندارد:

«ساروان بار من افتاد، خدا را مددی!

که امید کرمم همره این محمل کرد»

محبوبی حق‌تعالی را عاشقی می‌داند که هیچ پدیده‌ای را در راه نمی‌گذارد و اجازه نمی‌دهد بار کسی

بیفتد؛ تا چه رسد به آن‌که آن را بر زمین رها سازد:

«ساربان کیست، کی افتاد به ره بار کسی

حق به صد چهره شد و خود به دوصد محمل کرد»

محب در فلسفه خویش و هستی‌شناسی خود، مقلد است و بسیار می‌شود که به اشتباه می‌رود:

«نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ

چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد»

محبوبی در فلسفه خود نه تقلید از فلسفیان دارد و نه بر هستی‌شناسی او نقصی وارد است؛ چرا که

عقل او نوریاب از حقیقت هستی است و پیرایه و وسوسه از آن دور است:

«چون به امکان تو شدی، شاهرخ‌ات دیگر کیست؟

حکمت ناقص مَشّا، چو تویی غافل کرد

واجب و ممکن تو، ممتنع بی‌هنر است

حق به دل شد، همه درس تو را زایل کرد

من ظهورم که وجودم شده خود جلوه‌سرا

خشت خامی به دل جن و بشر، جاهل کرد

بی‌خبر گشت نکو از دل و، دل گشت نکو

درک این نکته از آن ماه، مرا عاقل کرد»

محب برای خود برنامه‌ریزی و اندیشه فردا و پس از این دارد:

«چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نَفَس به بوی خوشش مشک‌بار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد»

محبوبی فقط ناظر محترم است و می‌بیند آن‌چه پیش می‌آید، بدون آن‌که اراده کند. او نقد حال دارد، نه

حسرت گذشته و نه هراس آینده و تنها از حق، به حق فرار می‌کند:

«کجا رسد که بگویم چه کار خواهم کرد

به یمن دولت حق، قصد یار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق، بس که عادت کرد

بگو به دیده که حالا چه کار خواهم کرد

نفاق چون به دل آید، صفا رود از دل

فقط کلام تو را اختیار خواهم کرد

اسیر یار عزیزم به صد سر و قامت

چه همتی است که از حق به حق فرار خواهم کرد»

محب چون به شوق مبتلاست، عشق را درنمی‌یابد و آن را از حوصله آگاهی‌های خود بیرون می‌داند:

«مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد»

محبوبی، عشق را صافی و بدون مشکل یافته است:

«مشکلی عشق ندارد که ز دانش خواهی!

حل مشکل ز پی فکر خطا نتوان کرد»

محب در مشاهده عشق‌ورزی آن لوده هر جایی با هر پدیده‌ای، به غیرت می‌آید، ولی کثرت خلق، مانع از

اظهار غیرت اوست:

«غیرتم کشت که محبوب جهانی، لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد»

محبوبی حتی در مقام غیرت، از خویش خالی است و حق‌تعالی است که بر خود غیرت می‌آورد:

«غیرت آن است که محبوب جهان باشد خود

گرچه در محضر او ریب و ریا نتوان کرد»

محب در عنایت و عشق‌ورزی معشوق به خود، باز معشوق را در نظر نمی‌آورد و غم عشق و بزرگی آن را

می‌بیند یا ذهن او به کاستی‌ها درگیر می‌شود و آه نهاد خویش را برجسته می‌سازد:

«دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد»

محبوبی فقط یار را می‌بیند و یار را:

«دیدی ای دل که به من یار وفادار چه کرد؟!

با من مفلس بی‌چاره بیمار چه کرد؟!

دلم از نرگس جادوی هوس‌بازش سوخت

دلبرِ لوده ندیدی به دل زار چه کرد؟!»

حق‌تعالی برای محب در نظر وی بی‌مهر است:

«اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که درین کار چه کرد»

حق‌تعالی برای محبوبی، خدایی عاشق است:

«مهر جانانه آن یار که از حد بگذشت

طالعِ طلعتِ او با دل غم‌بار چه کرد؟!»

خدایی که گاه سر انکار دارد تا بردباری محبوبی عشق را به تماشا نشیند:

(18)

«هوس از غیر بُریدم به سراپرده یار

یار، امّا تو ندیدی که به انکار چه کرد!

نه فقط دین و دل از دست فرو شد با عشق

بلکه لطف نگهش در سر بازار چه کرد!

شد نکو خانه‌خراب دل دیوانه، ولی

کس نپرسید که با او دل و دلدار چه کرد؟!»

* * *

خدای را سپاس

(19)


غزل شماره 121: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

هر آن کاو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت هم‌نشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 

شکوفه عقل: استقبال

نکو :

خوشا آن کس که در دنیای فانی درد دین دارد

برون از هر دو عالم، همت حق‌الیقین دارد

جمال عشق باشد خود شکوفه‌زاری از عقلش

کسی عاشق بود کاو عقل دور از آستین دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است

که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست

بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

به‌خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را

که صدر مجلس عشرت، گدای ره‌نشین دارد

 

نکو :

مکن آلوده وحدت را به صد ملک سلیمانی

که نقش خاتم عشقش، دو عالم بر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین کجا دیدی تو در آن مه؟

که آن مه این دو را یکجا به دور از آن و این دارد

به خواری منگر ای خواجه تو مردان رهِ حق را

چه دولت‌ها ز استغنا، عزیز ره‌نشین دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

چو بر روی زمین باشی، توانایی غنیمت دان

که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد

بلاگردان جان و تن، دعای مستمندان است

که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه‌چین دارد؟

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

که صد جمشید و کیخسرو غلام کم‌ترین دارد


نکو :

چو بر روی زمینی، آسمان را بنگر اندر شب

که تا بینی همه عالم، نمادی از زمین دارد

بلاگردان جان تو بود دیدار آن دلبر

دلت امیدواری را از آن مه خوشه‌چین دارد

ز رمز عشق من با او کجا باشد صبا آگه

که عرش آخرین را دل غلامی کم‌ترین دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

وگر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوییدش که سلطانی گدایی هم‌نشین دارد


نکو :

گدا و مفلسی هیچ است و سلطانی نشد ما را

که او هر لحظه نزد خود رفیقی هم‌نشین دارد

نکو بگذر ز کثرت، چون که دلآرام او باشد

اگرچه سربه‌سر هر دم دلی بس آتشین دارد


غزل شماره 122: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

 

حدیث دوست: استقبال

نکو :

کسی که حرمت عشق و صفا نگه دارد

رسد به مرتبه‌ای که بلا نگه دارد

جمال ذره به عالم، حدیث روشن اوست

غریبه کی سخن آشنا نگه دارد؟!

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه‌دار سرِ رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

 

نکو :

مگو ز لغزش پا و فرشته‌ام هرگز

که همت دل آدم دعا نگه دارد

چو خواستی که محکم کنی وفایت را

عزیز ما به صفا رشته‌ها نگه دارد

صبا و عیش سر زلف ما و نرگس‌ها

کنار دیده نشستم که جا نگه دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

چو گفتمش که دلم را نگاه‌دار، چه گفت؟

ز دست بنده چه خیزد، خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حقّ صحبت و مهر و وفا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 

نکو :

زمام دیده نخواهم به دست کس دادن

که دل به بزم محبت، خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جان را فدای جانان کن

که هر زمان دل اهل وفا نگه دارد

غبار ره بزن و تو نشین کنارش، خوش

چه جای آن که بگویی صبا نگه دارد

دلم به عشق دو عالم انیس او شد، چون

بدون لکن و امّا مرا نگه دارد

نکو فدای تو دلبر که ناز شستت باد

چو لطف تو دل و دل را صفا نگه دارد

 


غزل شماره 123: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد، راه به جایی دارد

عالم از ناله عشّاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح‌بخش هوایی دارد

 

مکتب غمزه: استقبال

نکو :

چهره گل‌رخ جانان چه صفایی دارد

هر ظهوری ز رخ‌اش راه به جایی دارد

شور مطرب چو به عشّاق زند زخمه چنگ

زُهره با وَجد بگوید: چه نوایی دارد!

ناله عاشق بی‌چاره به جایی نرسد

گرچه در پرده، دل‌انگیز صدایی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

پیر دُردی‌کش ما گرچه ندارد زَر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم، کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

 

نکو :

پیر ما بی زر و زور است و همه زور و زر است

او خدایی کند ارچه که خدایی دارد

دل مگس نیست، پی قند و شکر باشد چون

در تماشاگه خود فَرّ همایی دارد

شاه ما شاه جهان است و گداپرور نیست

کی شد همسایه؟ کجا شاه، گدایی دارد؟

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

اشک خونین بنمودم، به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده‌پرست:

شادی روی کسی خور که صفایی دارد


نکو :

اشک خونین به طبیبان منما پیش نگار

گر تو را گفته که این عشق دوایی دارد؟!

مکتب غمزه بیاموز که در مصحف عشق

نه عمل اجری و نه کرده جزایی دارد

نغز ترسابچه باده‌پرست از من پرس

گر تو هم در پی آنی که صفایی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

خسروا، حافظ درگاه‌نشین فاتحه خواند

وز زبان تو تمنّای دعایی دارد

 

نکو :

ای دل از فاتحه بگذر، مده دم در پی هیچ

بی‌تمنا شود آن دل که دعایی دارد

سینه ساده صافی بزند قید حیات

عاشق آن است که آسوده فنایی دارد

آن که دل داده به خلق و شده پیرایه حق

شده بازیگر و پوسیده ردایی دارد

حق‌پرستان جهان سر بگذارند به راه

تا ببینند که سالک چه هوایی دارد

شد نکو بی‌خبر از جمله هیاهوی وجود

محو ذات است و سر جلوه‌نمایی دارد

 


غزل شماره 124: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد

باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

از سر کشته خود می‌گذری هم‌چون باد

چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

 

تیغ حق: استقبال

نکو :

آن که هر لحظه به دل شور و عتابی دارد

بی‌خبر از سر هستی، تب و تابی دارد

سربه‌سر سیر وجود است که خود در گذر است

عمر ما نیست که هر لحظه شتابی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

ماهِ خورشیدنمایش ز پس پرده زلف

آفتابی است که در پیش سحابی دارد

چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک

تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد

غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد

فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

 

نکو :

ماه و خورشید جهان رقص قرار دل اوست

پرده در پرده به هر گوشه سحابی دارد

شد سرشکم ز دو دیده به هوایش چون رود

نار و نور است اگر تازه‌تر آبی دارد

کی خطا دیده کسی در قلم صنع حبیب

غمزه یار هم این گوشه حسابی دارد

فرصتِ فکر خطا از تو بعید است عزیز

مالک حق به سخن فکر صوابی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست

روشن است این که خضر بهره سرابی دارد

چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر

تُرک مست است، مگر میل کبابی دارد

 

نکو :

آب حیوان ز لب غنچه گرفتن سخت است

فکر ناسوتی تو ره به سرابی دارد

کرده ناسوت تو را شعبده‌بازِ دل خویش

که دلت قصد جگر یا که کبابی دارد

چشم مخمور کجا؟ سینه بیغوله کجا؟

فکر نان است و کباب آن که جنابی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال

ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

کی کند سوی دل خسته حافظ نظری

چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد

 

نکو :

جان بیمار اگر نیست سزاوار سؤال

آن که شد خسته‌دل آخر چه جوابی دارد!

سالک مانده پسِ خانه و افتاده ز عشق

نشناسد که چه دلدارِ خرابی دارد

دلبر مست من از خط صواب افتاده است

جام بِستان و ببین وَه چه شرابی دارد!

قدحم رفته ز یاد و هوسم مرده به دل

از زمانی که دلم ساده ربابی دارد

شد نکو مست جمالش به همین دیده و دل

آن که هر لحظه به لب، شور و عتابی دارد

 


غزل شماره 125: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه حور و پری گرچه لطیف است، ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد

 

چشمه چشم من: استقبال

نکو :

شاهد آن نیست که غوغای جهانی دارد

دل بر آن ذره خوش آمد که نشانی دارد

شیوه حور و پری در خور گفتارت نیست

چون که هر چهره به خود روح و روانی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امّید تو خوش آب روانی دارد

گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن‌جا

نه سواری است که در دست عنانی دارد

دل‌نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری آری سخن عشق نشانی دارد

 

نکو :

چشمه چشم من از خنده گل فارغ شد

بهر دیدار رُخ‌اش اشک روانی دارد

گوی عرفان برباید ز تو آن لوده مست

تکسواری که خِرد را به عنانی دارد

دل رها کن ز سخن، مرد عمل باش، آری

آری عاشق نبود آن که میانی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

خم ابروی تو در صنعت تیراندازی

برده از دست هر آن کس که کمانی دارد

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کسی برحسب فکر، گمانی دارد

با خرابات‌نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد


نکو :

خم ابروش مگو تیر، که برنده‌تر است

بگریزد ز برش آن که کمانی دارد

در ره عشق، حرامی نبود بی‌خبران!

شده نامحرم عشق آن که گمانی دارد

باد آباد خرابات که در سایه آن

دل خراب آن که نه ملکی، نه مکانی دارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

مرغ زیرک نزند در چمنش پرده‌سرای

هر بهاری که به دنباله خزانی دارد

مدّعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش

کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد


نکو :

سایه گیسوی جانان شده چون پرده‌سرا

تو مپندار بهارش که خزانی دارد

برو آخر مزن این لاف، که دور از غیرم

حرف حق است اگر تلخ، بیانی دارد

لغز و نکته بر آن عارف شوریده مگو

کلک بشکسته رها کن که زبانی دارد

فارغ از هر دو جهان بوده نکو بی‌تدبیر

لطف حق بین که به کف، خط امانی دارد

 


غزل شماره 126: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

جان بی‌جمال جانان، میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد، حقّا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی ز آن دلسِتان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

 

چنگ شکسته: استقبال

نکو :

جان بی‌وصال جانان، دل در جهان ندارد

بی‌فیض آن دلآرا، یک ذره جان ندارد

سرتاسر دو عالم باشد نشان آن ماه

گر تو خبر نداری، او این نشان ندارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا که این معمّا، شرح و بیان ندارد!

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش، کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت

بشنو که پند پیران هیچ‌ات زیان ندارد

 

نکو :

صد بحر آتشینم یک شبنمی شد از دوست

ناپخته جمله بنگر شرح و بیان ندارد

رفته فراغش از جان، جانان به منزل آمد

کو ساربان؟ کجا ره؟ که دل کران ندارد؟!

چنگ خمیده گفتا: عشرت به‌پا کن، ای دل!

بگذر ز پند پیران، غیر از زیان ندارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد

در گوش دل فرو خوان، تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است، اسرار ازو بپوشان

کان شوخ سر بریده، بند زبان ندارد

 

نکو :

رندی محتسب هم تکرار کار دنیاست

بر کار ما نیاید، رند این گمان ندارد

ایام و گنج قارون، شرحی ز حال باد است

دل گر رهد ز چنگش، زر در نهان ندارد

شمع از رقیب مفلس، بدتر بود به هرجا

کان شوخ سر بریده، بِه که زبان ندارد

جانا مکن تو با ما این‌گونه عشق‌بازی

زیرا که شاهدِ عشق، شرح و بیان ندارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

کس در جهان ندارد یک بنده هم‌چو حافظ

زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

 

نکو :

من مستم از برایت، ای ماه بی‌رقیبم!

دل بی‌وصال مهرت، میل جهان ندارد

بگذار تا به نزدت، جان نکو برآید

زیرا که در دو عالم، این دل امان ندارد

 


غزل شماره 127: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

روشنی طلعت تو ماه ندارد

پیش تو گُل رونق گیاه ندارد

گوشه ابروی توست منزل جانم

خوش‌تر از این گوشه پادشاه ندارد

 

شوخ سر بریده: استقبال

نکو :

این دلِ پر درد، دگر آه ندارد

رونق روی تو را ماه ندارد

تیغ ابرو زند نظاره دل

هر دمش چنین است و گاه ندارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

تا چه کند با رخ تو دود دل من

آینه دانی که تاب آه ندارد

شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت

چشم دریده، ادب نگاه ندارد

دیدم و آن چشم دل‌سیه که تو داری

جانب هیچ آشنا نگاه ندارد

 

نکو :

دودِ دل کی رسد به سایه مه

آینه را شناس، گناه ندارد

شوخی نرگس از شوخ‌طبعی توست

در حرم، دل به‌جز نگاه ندارد

شد سیاه‌چشمی ماه تو دینم

دل جز آغوش تو پناه ندارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

رطل گرانم ده ای مرید خرابات

شادی شیخی که خانقاه ندارد

خون خورد خامش نشین که آن دل نازک

طاقت فریاد دادخواه ندارد

گو برو و آستین به خون جگر شوی

هر که در این آستانه راه ندارد


نکو :

شد گران چون دل از نام خرابات

دل به حق شد، که خانقاه ندارد

سر به ناله برآر از پی بیداد

گرچه که آن ماه خوش، دادخواه ندارد

سر ده آستین و خون جگر را خور

چون که غیری در برش راه ندارد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

نی منِ تنها کشم تطاول زلفت

کیست که او داغ آن سیاه ندارد

حافظ اگر سجده تو کرد، مکن عیب

کافرِ عشق، ای صنم گناه ندارد


نکو :

گشت دل تطاول زلف عزیزش

غیرِ او تاب این سپاه ندارد

توبه کن، خود نگو ز آن‌چه که گفتی

محفل سینه جز او جاه ندارد

عشق و کفر نکو به زلف‌ات گره خورد

کشور تقدیر جز تو شاه ندارد


غزل شماره 128: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود، رختم از این‌جا ببرد

کو حریفی کشِ سرمست، که پیش کرمش

عاشق سوخته‌دل نام تمنّا ببرد

 

به همه چهره: استقبال

نکو :

مست و زیبا شده روی‌اش، که دل ما ببرد

شد عیان، تا که دل و دیده به یکجا ببرد

تو مزن لاف، که مستی نه سزاوارت شد

عاشق سوخته کی نام تمنّا ببرد؟

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده است که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

بو که صاحب‌نظری نام تماشا ببرد

 

نکو :

دل به دنیا زده‌ای، فکر خزان برده دلت

چون که هر لحظه تنعم گل رعنا ببرد

در کف عاشقِ دلسوخته جز ساغر نیست

نبود فرق، چه امروز چه فردا ببرد

چون نگاهت پی بُرد است، فقط می‌بازی

ورنه کی اهل نظر حرف تماشا ببرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا باز دهد، عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد؟

جام مینایی می سدِّ ره تنگ‌دلی است

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد


نکو :

علم و فضلی که چهل سال کشیدی بر دوش

از چه ترسی که نگاهیش به یغما ببرد

سامری با دُم گاوی که فسون خوانده بر آن

کی تواند که ز موسی یدِ بیضا ببرد؟

تنگی جام مبین، وسعت دل بین، سالک

سیل غم ترس ندارد که دلت را ببرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

راه عشق ارچه کمین‌گاه کمان‌داران است

هر که دانسته رود، صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

 

نکو :

راه عشق ارچه نه در تیررس بی‌خبر است

لیک عاشق ره خود جانبِ سینا ببرد

عاشقی شور دلِ ساده‌دلان پاک است

نه کمان دارد و صرفه که ز اعدا ببرد

گو که این جانتْ چه باشد، بدهی یا ندهی

جمله ملک و مکان را تو بهل تا ببرد

با همه حسنِ نظر بر تو بگیرم خرده

چون که عرفان نه همین صرفه ز دنیا ببرد

شد نکو در سفر عشق پی ذاتش، چون

صرفه از وصل به پنهان و به پیدا ببرد

 


غزل شماره 129: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

اگر نه باده، غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر

چگونه کشتی ازین ورطه بلا ببرد

 

کیمیای دل: استقبال

نکو :

چو کیمیای غمش، جان ز یاد ما ببرد

بساط دل به تماشای لحظه‌ها ببرد

به مستی دل ما عقل لنگر اندازد

که بحر عشق، بلا از پی بلا ببرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو؟

مباد کآتش محرومی، آب ما ببرد!

دل ضعیفم از آن می‌کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

 

نکو :

فلک کجاست، بگو بنگرد به این بازی

که یمن دولت ما دل ز ادعا ببرد

تو گر به راه بیفتی، «خضر» به ره ماند

مباد سستی تو لطف آشنا ببرد

دل ضعیف مبین می‌کشد به طرف چمن

قوی‌دلی که به آنی دم از صبا ببرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

طبیب عشق منم، باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم، پیامی خدای را ببرد

 

نکو :

مریض عشقی و گفتی طبیب می‌باشی

بگو به حق که از اندیشه‌ات خطا ببرد

نسوخت دل، وگرنه که یار آگاه است

بنازم آن که به دود شبش دو صد تو را ببرد

عیار رؤیت تو خود شکار ناسوت است

قرار معرفت ما دل از دعا ببرد

بدیده در دل خود همت دو صد عالم

نگاه خسته ز چشمانت این دوا ببرد

نشسته دل به دو صد همت و بسی تمکین

رها ز غیر، دل از هرچه بینوا ببرد

نکو نشسته به عالم به محضر ذاتش

جدا ز اسم و صفت، هرچه ماجرا ببرد



غزل شماره 130: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چِها کرد

از آن رنگ رُخم خون در دل افتاد

وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

 

نسیم صبحگاهان: استقبال

نکو :

دل من گفت‌وگویی با صبا کرد

نگویم دلبرم با ما چِها کرد

ز خونِ دل شد عالم ارغوانی

که خاری گلشنی را مبتلا کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

غلام همّت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم، خطا بود

ور از دلبر وفا جستم، جفا کرد

 

نکو :

چه می‌گویی ز یار نازنینم

که در کار تو او ریب و ریا کرد؟!

بنال از دل، دلِ بیگانه خود

که رسوایت به نزد آشنا کرد

طمع از هر که می‌داری، خطا هست

چه می‌گویی که آن دلبر جفا کرد!

وفا و عشق و مستی نقد آن باد

که بر دلبر دل و دین را فدا کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی

که درد شب‌نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعّم از میان باد صبا کرد


نکو :

نسیم صبحگاهان بود یک دم

که عیش شب‌نشینان برملا کرد

گل و سنبل گشود از ناز هستی

که با مستی قبای غنچه وا کرد

فغان بلبل و گل دیدنی بود

که هر یک خوش حکایت با صبا کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

بشارت بر به کوی می‌فروشان

که «حافظ» توبه از زهد و ریا کرد

وفا از خواجگان شهر با من

کمال دولت و دین بوالوفا کرد

 

نکو :

به کوی می‌فروشان جز صفا نیست

که زاهد توبه از روی ریا کرد

وفا از خواجگان ناید در این دهر

کمال دولت و دین باوفا کرد

بشو از این دو عنوان فارغ آخر

که از این فتنه نتوان جان رها کرد

مذمت کی کند سالک کسی را

که در جام می‌اش صحو از هوا کرد

نکو با حافظ از اسرار حق گو

که دل، عشق جناب حق قضا کرد

 


غزل شماره 131: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حجّ قبول آن کس بُرد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

 

غارت و زیارت: استقبال

نکو :

بگو که هستی دل را رخ تو غارت کرد

چو چشم شوخ تو دلبر، به دل اشارت کرد

صواب و صدق مرا بین، به منظرت، ای دوست!

که ذات پاک تو را دل به حق زیارت کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهای باده چون لعل چیست؟ جوهر عقل!

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

 

نکو :

مقام و گوشه چه باشد، به همت دل کوش!

خوشا کسی که دل خویشتن عمارت کرد

نگو که باده بهایش چه باشد ای حافظ

برو ز سود و مگو که چه کس تجارت کرد

بها و سود و تجارت، عیار ناسوت است

هر آن که کشته حق شد، مگو تجارت کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

نماز در خَمِ آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جمّاش شیخ شهر امروز

نظر به دُردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن، ز دیده منّت دار

که کاردیده نظر از سر بصارت کرد

 

نکو :

مگو که تیغه آن ابروان، توان دیدن

اگر شود که به خون جگر طهارت کرد!

نماز گرچه میسر شود برابر او

ولی مگو شود آن چهره را زیارت کرد؟!

فغانِ شیخ رها کن، برو ز شهر امروز

که گفته شیخ، دردکشان را حقارت کرد

نظر به یار چرا منّتی ز دیده برد

که او نظر به دلم از سرِ بصارت کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

حدیث عشق ز حافظ شنو، نه از واعظ

اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد


نکو :

حدیث یار نه صوفی شنید و نه واعظ

کلام هر دو اگر جلوه در عبارت کرد

مقام عشق کجا و حدیث عیش کجا؟

حقیقتی که بر آن دلبرم نظارت کرد

نکو رها شده از خویش و مست معشوق است

که غمز عشق به او جلوه در اشارت کرد

 


غزل شماره 132: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

به آب روشن می، عارفی طهارت کرد

علی الصّباح که میخانه را زیارت کرد

همین که ساغر زرّینِ خور نهان گردید

هلال عید به‌دور قدح اشارت کرد

 

آب دیده: استقبال

نکو :

به آب دیده، بارها دلم طهارت کرد

چو یارِ مستِ پری‌چهره را زیارت کرد

بریدم از سر غیر و نشست با حق، دل

چنان‌که دیده به جانم بسی اشارت کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد

به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

امام خواجه که بودش سر نماز دراز

به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب

چه سود دید ندانم که این تجارت کرد

 

نکو :

خوشا دلی که بریده کمند عالم را

همیشه دور ز خود فتنه و شرارت کرد

امام خواجه نشد جز هوای نفس، ای دوست

که با شرافت حسنش، دل قصارت(1) کرد

همیشه حلقه زلفش به جان کند آشوب

چنان‌که دیده و دل قصد این تجارت کرد

1- شست‌وشو دادن.

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

اگر امام جماعت طلب کند امروز

خبر دهید که «حافظ» به می طهارت کرد

 

نکو :

ز سینه دل عاشق، جماعت افتاده است

ندیده دیده، که دیده به حق جسارت کرد؟!

زبان شعر تو یکسر قلندری باشد

نگو که صوفی دلخسته هم خسارت کرد

خراب حق شده عارف، به صد دل حیران

اگر به چهره عامی، دمی نظارت کرد

کشیده ناز دو عالم به عشقِ آن دلبر

ز شوق و عشق رخ‌اش، دل به حق، عمارت کرد!

برو نکو ز دو عالم، که معرفت این است

که حق به جلوه ذات، آن‌چه بود غارت کرد


غزل شماره 133: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقّه‌باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

 

جمال پر حجاب: استقبال

نکو :

عارف کنار جام و غزل نغمه ساز کرد

از عشق گفت و از دل خود عقده باز کرد

بگذار دام و حقه و مکر پلیدها

بر سالکان صاف، فلک هم نماز کرد

بازی چرخ کی بتواند شکست داد

آن را که حق انیسِ دل اهل راز کرد؟

بگذر ز رمز شعبده و حُقّه در کلاه

رو کن به حق، که خلقت دنیا به ناز کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان

دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

وآهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

زآن‌چه آستین کوته و دست دراز کرد

 

نکو :

ساقی! بیا که شاهد رعنای من، خود اوست

دل در برش شد و ترک ایاز کرد

مطرب بزن به نغمه داودی عراق

حالا که نغمه‌خوان تو قصد حجاز کرد

آهنگِ بازگشت، نوایی دگر نداشت

این پرده را به نغمه پر سوز و ساز کرد

ما در ره نگارِ دو صد چهره مانده‌ایم

حیرت همیشه راه مرا هم دراز کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

صنعت مکن که هر که محبّت نه راست باخت

عشقش به روی دل، در معنا فراز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش‌خرام کجا می‌روی به ناز؟

غرّه مشو که گربه زاهد نماز کرد!

 

نکو :

عشقش به دل کشیده، جمال پر از حجاب

حسنش به نقش دل، درِ معنا فراز کرد

رفته دلم ز تاب عمل در بر قدش

خواهی بگو که شیخ، عمل بر مجاز کرد؟!

ای کبک خوش‌خرام، بترس از شکار دل

با آن که جان به برش عرض آز کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

حافظ! مکن ملامت رندان، که در ازل

ما را خدا ز زُهد ریا بی‌نیاز کرد

 

نکو :

رندی و زهد و ملامت چه شیوه‌ای است

جانا نکو ببین که چه ترک نیاز کرد!

 


غزل شماره 134: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان‌دل کرد

طوطی‌ای را به خیال شکری دل خوش بود

ناگهش سیل فنا نقش اَمل باطل کرد

 

جلوه‌سرا: استقبال

نکو :

دل به حق زنده شد و فقر و فنا حاصل کرد

همه بگذاشت، فقط قصد صفای دل کرد

آن‌چه با طوطی و خواب و شکر و شهد گذشت

کارها کرد که تا نقش امل باطل کرد

عارف از چهره ناسوت به دل جلوه ندید

عشقِ صاحب‌نظری، مستی او کامل کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

قرّة‌العین من آن میوه دل، یادش باد

که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ساروان! بار من افتاد، خدا را مددی!

که امید کرمم همره این محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار

چرخ فیروزه طرب‌خانه از این که‌گل کرد

 

نکو :

قرة‌العین کجا، میوه دل چیست بگو؟!

کی شد آسان و کجا کار تو را مشکل کرد؟!

ساربان کیست؟ کی افتاد به ره بار کسی؟

حق به صد چهره شد و خود به دوصد محمل کرد

روی خاکی و غم چشم، نه حسن ازلی است

چرخ فیروزه اگر خانه دل که‌گِل کرد؟

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماهِ کمان‌ابروی من منزل کرد

نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ

چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

 

نکو :

آه و فریاد رها کن، به حقیقت خو کن

در دلت دلبر دلداده اگر منزل کرد

لَحَد خاک نگو، او به جنان رو کرده است

چرخ و منزلگه یارش دل و جان مایل کرد

چون به امکان تو شدی، شاهرخ‌ات دیگر کیست؟

حکمت ناقص مَشّا، چو تویی غافل کرد

واجب و ممکن تو، ممتنع بی‌هنر است

حق به دل شد، همه درس تو را زایل کرد

من ظهورم که وجودم شده خود جلوه‌سرا

خشت خامی به دل جن و بشر، جاهل کرد

بی‌خبر گشت نکو از دل و، دل گشت نکو

درک این نکته از آن ماه، مرا عاقل کرد

 


غزل شماره 135: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشک‌بار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد

 

نگاهِ نگار: استقبال

نکو :

کجا رسد که بگویم چه کار خواهم کرد

به یمن دولت حق، قصد یار خواهم کرد

مشام هر دو جهان را اگر مجالی هست

به عطرِ زلف خوشش مشک‌بار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق، بس که عادت کرد

بگو به دیده که حالا چه کار خواهم کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن

که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت

بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

 

نکو :

ز اصلِ دانش و دین رفت دل همی بیرون

جهان نثار نگاه نگار خواهم کرد

جنون و مستی و عشقش چو بوده سر خط حسن

به عشق تو همه دم جان‌نثار خواهم کرد

ز یمن چشم تو عالم خراب خواهم ساخت

بنای عشق ولی استوار خواهم کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 

نکو :

اگر نسیم سحر را به زلف گل بستم

جهان اسیر دو گیسوی یار خواهم کرد

نفاق چون به دل آید، صفا رود از دل

فقط کلام تو را اختیار خواهم کرد

اسیر یار عزیزم به صد سر و قامت

چه همتی است که از حق به حق فرار خواهم کرد

طریقِ عشق، دلم از ازل نکو آموخت

مرام عشق اگر آشکار خواهم کرد


غزل شماره 136: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن‌چه سعی است، من اندر طلبت بنمایم

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

 

قدرخانه دل: استقبال

نکو :

گرچه در محضر او ناز و ادا نتوان کرد

خوش نظر بر رخ آن ماه چرا نتوان کرد؟!

طلب و سعی و سخن کی به مدد می‌آید؟

در قَدرخانه دل فکر قضا نتوان کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم، رها نتوان کرد

عارضش را به مَثَل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی‌سر و پا نتوان کرد

سرو بالای من آنگه که درآید به سماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

 

نکو :

دامنش کو که بگیرم به تمنّا هردم

تا بگویم که چرا یار صدا نتوان کرد

دیده و دل ز پی حادثه‌ای می‌گردند

گرچه طی مرحله بی زلف دو تا نتوان کرد

خاطرم رفت به دور کمر و حلقه زلف

لیک بی‌عهد تو آهنگ وفا نتوان کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

نظر پاک تواند رُخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی، لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


نکو :

نظر پاک من از سینه سینای دل است

گوشه چشمی به رخ‌ات جز به صفا نتوان کرد

مشکلی عشق ندارد که ز دانش خواهی!

حل مشکل ز پی فکر خطا نتوان کرد

غیرت آن است که محبوب جهان باشد خود

گرچه در محضر او ریب و ریا نتوان کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد

به‌جز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

 

نکو :

گر نگویی سخن و بگذری از قول و غزل

خفته عقلت، ولی عشق رها نتوان کرد

شوق وصل تو چنان کرده پریشان ما را

چاره بایست، که آهسته دعا نتوان کرد

همه عالم هستی شده محراب دلم

سجده عشق مپرسید چرا نتوان کرد!

حافظ! افتاده‌ای از برج بلند هستی

باخبر باش که یک ذره جفا نتوان کرد

ذره ذره به همه چهره نکو شد همراه

این چه سِرّی است که از سینه جدا نتوان کرد؟!


غزل شماره 137: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را، با که این بازی توان کرد؟

شب تنهایی‌ام در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بیکران کرد

 

جمال لاله: استقبال

نکو :

نه تنها رخ که صورت را عیان کرد

که با هر ذره بازی‌ها توان کرد

به‌دور هستی از پوییدن خویش

گمان، شور و فغانِ بی‌امان کرد

گذشت از جان بود خود اولین شرط

اگر شب، موج غم را بیکران کرد

شب و تنهایی من شور عشق است

که اسرار جهان در دل نهان کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

چرا چون لاله خونین‌دل نباشم

که با ما نرگس او سر گران کرد

که را گویم که با این درد جان‌سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد؟

بدان‌سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

 

نکو :

دلم خون است از آن یاری که هر دم

مرا همواره دید و سر گران کرد

بود ترس من از بیماری خود

وگرنه کی طبیبی قصد جان کرد

به حال شمع می‌سوزد سحر دل

که از شب تا سحر یکسر فغان کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

صبا گر چاره داری، وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد؟

 

نکو :

گذشت از وقت و چاره رفت از دست

غم‌آسا قصدِ جانِ ناتوان کرد

بگو بر هرچه یار مهربان است

که او با دل چنین گفت و چنان کرد!

من و دشمن به هم همسایه گشتیم

از آن روزی که برپا این جهان کرد

بنازم ناز شست یار خود را

که ابرویش همان کارِ کمان کرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

 

نکو :

نکو شیرازه دل بسته بر دوست

کجا فکری به هر سود و زیان کرد

 


غزل شماره 138: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد

در سنگ خاره، قطره باران اثر نکرد

 

شب و سحر: استقبال

نکو :

آنی نشد که یار به من خود گذر نکرد

هرگز نگویم آن که به حالم نظر نکرد

سیل سرشک من ز فراق تو بوده است

گفتی به سنگ قطره باران اثر نکرد؟!

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

یارب تو آن جوان دلاور نگاه‌دار

کز تیر آه گوشه‌نشینان حذر نکرد

ماهی و مرغ، دوش ز افغان من نخفت

وآن شوخ‌دیده بین که سر از خواب بر نکرد

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما و نسیم سحر نکرد

 

نکو :

عین اثر ببین شده صد چهره از امید

سالک نه‌ای که یار به خلوت خبر نکرد

از آه گفتی و کردی دلم کباب

رویین‌تن است آن که ز تیرش حذر نکرد

دوشینه جمله جمله عالم به هوش بود

من در عجب که یار، سر از خواب بر نکرد؟

مرغ دلم اگر زده پرسه به عشق دوست

بی‌فکر یار، شمع که شب را سحر نکرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

جانا کدام سنگ‌دلِ بی‌کفایت است

کاو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد؟

کلک زبان‌بریده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

 

نکو :

این دل ندیده به خود سنگ و ریگ و شن

آشفته شد دلم که دگر فکر سپر نکرد

شیرین زبانی غم هم چه شنیدنی است

جز من کسی نگاه به آن دربه‌در نکرد

گردیده دل اسیر رخ‌ات گر هنوز هم

هرگز به نقش دل رخ غیری اثر نکرد

مستم نکو ز حسن جمالش به روز و شب

جز عشق یار، دل به سلیقه هنر نکرد


غزل شماره 139: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دلبر برفت و دل‌شدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروّت فرو گذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

 

شرط ادب: استقبال

نکو :

غیر از من آن دو چشم تو کس را خبر نکرد

با من نشست یکسر و فکر سفر نکرد

بخت و طریق اهل مروّت شنیده‌ای

هرجا رسید، جز به ره حق گذر نکرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من

سودای دام عاشقی از سر به در نکرد

هر کس که دید روی تو، بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من، بی‌نظر نکرد

 

نکو :

از سادگی است، گریه فریبد نگار من

دردا که حرف من به دل سنگ اثر نکرد

شوخی نبوده عشق و هنر با صفای دل

لطفی ز حق شُمار، اگرچه ثمر نکرد

دیدار حق ز رؤیتِ چشم جهان ببین!

هر ذره جز رخ حق را نظر نکرد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

 

نکو :

اِستادگی نه شرط ادب شد به بزم شمع

ای دل برو ز خویش اگر غم اثر نکرد

بیگانه آن دلی که به ساغر کند نظر

غافل کسی که خوب شبی را سحر نکرد

غوغای عشق و شور جمالش به صبح و شام

گویی به‌جز فریب دل من هنر نکرد

عشق جمال او دلم از دست وا گرفت

آزاده‌ای که از غم عشقش حذر نکرد

جانا نکو به داغ فراقت نشسته است

دیدی چگونه غم، دل من دربه‌در نکرد؟


غزل شماره 140: دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

 

آتش عشق: استقبال

نکو :

دیدی ای دل که به من یار وفادار چه کرد؟!

با من مفلس بی‌چاره بیمار چه کرد؟!

دلم از نرگس جادوی هوس‌بازش سوخت

دلبرِ لوده ندیدی به دل زار چه کرد؟!

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 

نکو :

مهر جانانه آن یار که از حد بگذشت

طالعِ طلعتِ او با دل غم‌بار چه کرد؟!

ساقی از ساغر خود خرمن جان آتش زد

با من ساده ندیدید که خمّار چه کرد؟!

عشق شاید به نظر ساده بیاید، امّا

دیدی آن مه به سراپرده اسرار چه کرد!

چینِ چرخ فلک و نقشِ قرارش بگذار

کس ندانست در این دایره، پرگار چه کرد!

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

نکو :

آتش عشق ندارد سر فکر و غم جان

دود دل شد هوسش این که بر او یار چه کرد!

روی آن دلبر آسوده طنّاز که دید؟!

که به جان شد دل و بالای سر دار چه کرد!

هوس از غیر بُریدم به سراپرده یار

یار، امّا تو ندیدی که به انکار چه کرد!

نه فقط دین و دل از دست فرو شد با عشق

بلکه لطف نگهش در سر بازار چه کرد!

شد نکو خانه‌خراب دل دیوانه، ولی

کس نپرسید که با او دل و دلدار چه کرد!